"هوالمحبوب"
شروع می شوی!
"بخوان به نام پروردگارت..."
- سلام ! من شاعرم
در همان شب شعرهای سرد پاییزی عاشق می شوی...
اشتباه می کند، اشتباه می کنی!
- تو را من چشم در راهم...
نیست!
چشمها در راه جا مانده اند و دیگر هیچ تولدی این چراغها را روشن
نمی کند!
پس من چشم می گذارم روی دیواری که تمام تنهایی ات را
گریه کرده ای...
من سیگار می کشم، تو دود می شوی...
من فکر می کنم، تو فکر می کنی، من به آینده تو به روزهای
جامانده در آن نیمکتهای سرد حیاط همیشه شلوغ
من می خندم، تو گریه می کنی!
من عاشق می شوم، تو گریه می کنی!
من می روم، تو گریه می کنی!
من می میرم، تو گریه...
نه عزیزم! این قصه باید جور دیگری تمام شود!
...تولد ماهی ها با مرگ هیچ شاعری تلخ نمی شود...

" هوالمحبوب "
این پا اون پا می کرد.گر گرفته بود انگار. یکی داشت تو سرش طبل
می زد و یکی گریه می کرد.
بارون مثل روزای خیلی قدیم می بارید ، تند و زیاد.
- دست مریزاد داداش! این بود دستمزد اون همه خون دل؟
کدوم خون دل؟یادش نمی اومد عمه براش کاری کرده باشه.
بابا بوی نا می داد
داشت آب می شد، مثل بستنی قیفی که موقع اومدن براش خریده بود.
-خلاصه که من دیگه نمی تونم نگهش دارم.
بابا نمی خندید...
یه حلقه موی مجعد خرمایی افتاده بود تو صورتش و هرچی فوت می کرد
نمی رفت سر جاش!
- اصلا هیچ معلومه تو کجایی و چیکار می کنی؟
بابا سرد بود.دستاش زمخت بود.
رفت دم پنجره...باروون می یاد جر جر
بچه ها جیغ می کشیدن و فرار می کردن از باروون.کاش می رفت.
- چند روز پیش مش سلیمون اومده بود اینجا! خب چرا شوهرش نمیدی؟
بابا نمی شنید فقط نگا می کرد.
بابا نمی شنید فقط نگا می کرد
بابا نمی شنید فقط نگا می کرد
بابا نمی شنید فقط نگا می کرد
بابا نمی شنید فقط نگا می کرد
بابا نمی شنید فقط نگا می کرد
بابا نمی شنید...نگا نمی کرد
چشماشو بست...باروون می یاد جر جر

" هو المستعان"
دستهایش را به میله های دو طرف تخت گرفته بود و زل زده بود به پنجره!
در آن حالتی که او خوابیده بود، از پنجره فقط آسمان را می شد دید.
گفتم: "به چی نگاه می کنی؟"
گفت: "بیرون!! کاش این پنجره تمیزتر بود." به پنجره نگاه کردم، هیچ چیز پیدا نبود.
رفتم سراغ روزنامه همشهری که با خودم برده بودم، چند برگش را برداشتم، مچاله کردم
و از اتاق رفتم بیرون. روزنامه زیر آب داشت له می شد!
برگشتم و دو برگ دیگر از نیازمندیها برداشتم و رفتم سراغ پنجره. خنده اش گرفت،گفت:
"نمی خواد، ولش کن بابا!" رفتم روی صندلی و شروع کردم به تمیز کردن، تا نیمه های
پنجره را تمیز کرده بودم که پرستار بخش وارد اتاق شد و با تعجب گفت:
" چی کار می کنی خانوم؟ " گفتم: "شیشه تمیز می کنم!"
گفت: "دارم می بینم ولی..." گفتم: "فکر کنم چند سالی هست این شیشه ها تمیز
نشده! اینجا مثلا بیمارستانه، باید تمیز باشه." گفت: "حالا شما بیاید پایین! الان مسئول
بخش بیاد ما مکافات داریم!" خنده ام گرفت و با خودم فکر کردم: من چی می گم این چی
می گه!!! دو تا از پنجره ها را که در دیدش بود تمیز کردم و از روی صندلی آمدم پایین.
دستهایم سیاه شده بود، به عمه ام نگاه کردم، هنوز خواب بود. فکر کردم با آن مسکن های
قوی حالا حالاها خواب است!
گفت: "خدا خیرت بده! چه تمیز شد... " رفتم دستهایم را شستم و برگشتم. دیدم دارد گریه
می کند! گفتم: "ای بابا! چیه باز؟! " گفت: "به عمه ام نگو! (عمه اش به عنوان همراه در
بیمارستان بود و رفته بود دنبال داروهایش!) ولی یه چیزی ته دلم می گه مامانم حالش
خوب نیست." نمی دانستم چه بگویم، مادرش در همین تصادفی که این دختر را به این روز
انداخته بود، مرده بود و او نمی دانست! گفته بودند حالش خوب است و در یک بیمارستان
دیگر بستری ست. گفتم: "بی تابی نکن! همه چیز درست می شه..."
و بعد با خودم فکر کردم: "چی درست می شه؟ کسی که رفته دیگر برنمی گردد... "
بوی تند الکل پیچید توی سرم و برگشتم به طرف عمه که هنوز خواب بود، مبادا
اشکهایم را ببیند...

" هوالمحبوب "
بگو بروند...بگو اینقدر سر به سر من نگذارند!
این دکترها هیچ چیز نمی فهمند! برای درمان دوری ات قرص تب بر تجویز
می کنند و نمی دانند درست در گیر و دار همین هذیانهاست
که تو می آیی...
اصلا اگر راست می گویند و دکترهای خوبی هستند چرا حال پدر فاطمه
را خوب نکردند که آنقدر سرطان گرفت و آنقدر فاطمه گریه کرد تا مرد!
می بینی؟!
این دکترها هیچ وقت کارشان را بلد نیستند! حالا هم جمع شده اند بالای
سرم و هی حواسم را پرت می کنند توی مسکن و آرام بخش و این سرم
قندی لعنتی!
به خدا می خواهم حواسم را جمع کنم اما پیشانی ام می سوزد و من
باز یاد همان فالگیر پیر می افتم که سالها پیش وقتی به پیشانی ام نگاه
کرد پریشان گفت: می آید... می رود!
...حالا تو داری آب می شوی میان خطوط داغ پیشانی ام و من تنها گاهی
می توانم از لای پلکهای سنگینم مادرم را ببینم که با آن دستمال سپید
تو را از آینده ام پاک می کند و من حتی نمی توانم برای
بدرقه ات اشک بریزم!
....رهایم کنید! شما را به جان این باران نیامده راحتم بگذارید !
حال من خوب است...این سرم قندی زندگی مرا شیرین نمی کند!
باور کنید من سالهاست قهوه ام را بی شیر و شکر ...لاجرعه سر
می کشم! و به این صندلی خالی روبرویم و این فنجان تنها عادت
کرده ام! بگذارید بروم پی رویاهایم.
حال من خوب است...بروید و در را پشت سرتان ببندید...
اینجا هوا سرد است و روزهای بارانی در پیش...
حال من خوب است...

" هوالمحبوب "
نه! این واقعیت ندارد...
حال من کاملا خوب است...
فقط شما را نمی شناسم...من نام کسان نزدیکم را هم فراموش کرده ام!
اصلا شما مگر دهانتان بوی همین سیگارهای خسته را می دهد که
بشناسمتان؟
یا مگر هر روز گم می شوید در این خیابان های شلوغ و هی فلسفه
می خوانید؟
قسم می خورید هر روز مگر؟ که کسی را دوست داشته اید و حالا او
عاشق یک آدم دیگر است؟
مگر بی دلیل گریه می کنید یا مثلا دستهایتان را می زنید زیر چانه و
هی به یک نقطه خیره می شوید که یعنی مثلا دارید فکر می کنید در
حالیکه هیچ فکری نمی کنید؟
یا چای دهانتان را می سوزاند؟....
راستی! برای شما چه کسی چای می ریزد؟
وقتی خسته اید خمیازه نمی کشید مگر؟
یا وقتی عاشق می شوید آه...
حال من کاملا خوب است...
فقط از میان شما کسی را نمی شناسم که این خیابان خسته را
از بن بست نجات دهد.
من فقط این خیابان را می شناسم و همین عابری که دهانش بوی
سیگارهای شما را نمی دهد و هی گم می شود و فلسفه می خواند
و هی بی دلیل گریه می کند و...چای داغ!
من فقط همین دو تا چشم بی خواب را می شناسم...
فقط همین!
حال من کاملا خوب است...

" هو المحبوب"
دنيا با من راه نمي آيد و اين پياده روي به هيچ دردي نمي خورد
وقتي قرار است دنيا بر مدار مدارا نچرخد!
اصلا مي خواهم امشب با خدا معامله كنم...فكر تو در مقابل يك
فنجان قهوه ی تلخ!
...و فقط خدا مي داند كه اين معامله به نفع هيچ كداممان نيست!
اين معامله چوب حراج است به تمام دارايي ام!
خب...
شايد به تجديد نظر در بندهايش فكر كنم! مثلا: چشمهايت
در مقابل يك فنجان قهوه ي تلخ... يا دست هايت...يا شانه اي
كه هيچوقت سرپناه مژه هاي باران زده ام نبوده...يا خنده هايت...
خنده هايت را نه!معامله نمي كنم.فكر تو يعنی خنده هايت و به
قول شاعر: "هوا را از من بگير، خنده هايت را نه"!
باشد بااااااااشد!بي تابي نكن! اين معامله تا پايان اين سطرها پا
مي گيرد...از من! من اصلا پا مي خواهم چكار؟
وقتي دنيا با من راه نمي آيد...وقتي زمين برعكس مي چرخد و
من هر چه راه بروم روز نمي شود و هي شب تر مي شود و
هي سياه تر...
پس پا مي گيرد...صبور باش! تا تو سيگاري آتش كني و دودش
را فوت كني توي صورتم معامله پا گرفته است و
من بي بال...بي خيال...بي تو دارم قهوه ي تلخ مي خورم!
پس به حرمت همين قلم كه بارها برايت نوشته:
"دوستت دارد" كمي تحمل كن تا بتوانم آخرين انتظارهايم را
ضبط كنم روي نوار كاست حميراي پدرم كه سالهاست خاك
مي خورد...بگذار روزگار بداند تاريخ تكرار مي شود
اما نه با يك پايان هميشگي!
پدرم به مادرم رسيده، من به تو...نرسيده، كال...مي گندم!
مي بيني؟
اين تكرار ماجرايي ست كه از نوار كاست حميرا شروع مي شود
و دو تا پايان بي ربط دارد!!
اصلا عقب تر برويم...آدم سيب دوست داشت...من سيب
دوست ندارم!اما هر دو تبعيد شديم...آدم از بهشت
من از چشمهايت...اينهم يك شروع متفاوت و يك پايان مشترك...
مي داني عزيزم؟!
تاريخ ، تنها تكرار رنج هاي آدمهاست با رنگهاي گوناگون و فريبنده...
خب ديگر...
رفتن، رفتن است...باید یروم!
با رنجي به رنگ صورتي و طعم آرزوهاي گس كودكانه پاي
اين معامله را امضا مي كنم:
"فكر تو در مقابل يك فنجان چاي داغ!" با قهوه خوابم
نمي برد...
و صبح حتم دارم تنها چيزي كه از اين معامله مانده، فنجاني
خالي كنار تخت من است و من هيچ چيز را به خاطر نمي آورم
جز خيالي دووووووور كه پاي پيدا كردنش را ندارم...
به همین سادگی... فراموش مي شويم!
امضا

" هو المحبوب "
تا کی به دلداری این زخم بی پرهیز
هی از سکوت و صبوری سخن می گویی
پرنده ی پر قیچی؟! سید علی صالحی
سلام يعني حرف تازه اگرچه نخ نما باشد...
يك هذيان واره كوتاه! و يك سپيد مهمان من باشيد:
از همان روز بود ! درست از همان روز بود كه جاده هي كش
مي آمد در چشمهاي زني كه...
از همان روز بود كه سه تا قناري( نمي دانم چرا سه تا!)
آمدند لانه كردند روي بام و همان سال از سرما مردند!
از همان روز بود كه كفش هاي پيرزن گم شد ؛
كه انگار آنها را يكي دزديده بود كه نمي دانست كسي كه
مي خواهد برود و اصلا بايد برود مي رود حتي بدون كفش!
و پيرزن رفته بود! بدون كفش... و پست چي نامه ي پسر
سربازش را برده بود قبرستان!
روستا جاي خوبي ست اگر جاده اش زود به خم اول برسد
كه هي كش نيايد در چشمهاي زني كه ...
نه ماشين هست نه مترو كه او را برساند سر جاده آسفالت؛
جاده برايش همين قدر كوتاه است...تا پيچ اول و بقيه اش را
خدا مي داند و ملا محمد كه هر روز مي رود شهر و بي حرفي
بر مي گردد!!!
و شعر...
ساعتها
چشمهاي خسته ي زمان شده اند
يك نفر نيست بيايد
دست اين عقربه ها را بگيرد
ببرد تا انتهاي اين جاده؟
بعد بنشينند و چاي بنوشند
و بخندند به اين مسير مسخره؟!
يا مثلا بگردند دنبال من...
يك نفر نيست مرا پيدا كند
من در همين جاده گم شده ام
وقتي بزرگ شدم گم شدم
وقتي بازي كردم!
همه وقتي بزرگ مي شوند
گم مي شوند!
خسته ام
...
اين ساعتها
اين عقربه ها
چرا نمي رسند؟!

" هوالمحبوب "
تن...ها
" ... اول كاري كه بعد پياده شدن تو ايستگاه پكن كردم اين بود كه
رفتم باجه تلفن عمومي. دلم مي خواست به يكي تلفن كنم.
چمدونامو گذاشتم بيرون باجه، طوري كه بتونم از تو باجه مراقب شون
باشم، ولي به محض اين كه رفتم تو، ديدم نمي تونم كسي رو پيدا كنم
كه بهش تلفن كرد!" (ناتور دشت؛ جي.دي.سلينجر)
از زندگي
زندگي، طعم چاي مانده مي دهد اين روزها...
يك نفر دورِ دورِ دور، دارد از نيامدنت ملودي باران مي سازد!
.......................................................................................
......................................................دارم به صداي باران فكر
مي كنم و يادم نمي آيد صداي نيامدنت چگونه بود!
بهتي كال ، گلوي مادرانه ي زمانه ام را فشرده است و اين سيب تلخ ،
بهاي اختيار پدرم...يا شايد بهانه ي اين بودن بي سبب است!
...دروغ حرف تازه اي نيست؛ قرنهاست اختيار مرا و پدرانم را به بازي
گرفته است. اما...در اين ميانه گنجي پنهان است در قلبهاي كسانم
كه در مقابل، مرگ را به بازي گرفته اند...
و اين، اسمش زندگي ست...
چاي كه دم بكشد،گمانم زندگي هم سر عقل آمده! عصرانه،عشق
با طعم آرزو هايي كه فردا را به حقيقتي آنسوتر از باورهاي روزگار ما
بدل مي كند.
اين روزهاي داغ...
گاهي وقتها دلم مي خواهد با كسي كه سردردهاي ميگرني دارد
و وقتي به سراغش مي آيد همه چيز را فراموش مي كند،
همدردي كنم! يا با آن مردي كه 4 روز بعد از مرگ همسرش خودكشي
مي كند، يا با زني كه توي راهرو هاي دادگاه خانواده بالا و پايين
مي رود، يا آنكه عزيزي از دست داده، يا كسي كه سالهاست در
انتظار آمدن مرد ديگري ست! با كفشهاي كهنه پدر كه هنوز راه
مي رود! با صندلي خالي ، با باران، خيابان، اتوبوس هاي خسته...
آدمها، عشقها و... مرگ! گاهي دلم مي خواهد با مرگ همدردي كنم...
براي مهدي و ساراي نازنين
پاهاي كودكانه، تند تند سالها را دويده اند و حالا رسيده اند به اينجا!
مرد شده اي و بار سفر بسته به تجربه ي دنياي ديگري...
مي دانم! تو جنگيدن را بلدي و عشق ورزيدن را... گمانم مثل پدرت.
ساراي قصه!
از حالا با تو چشم به راه مردي مي شويم كه مي دانم پر از حرف
بر مي گردد...حرفي براي گفتن در اين تاريكي! هر چند دلتنگش
مي شويم اما لبخند را فراموش نمي كنيم.
نگاه منتظرمان بدرقه ي راهت... سفر بخير ، همكلاسي...
و براي تو كه مي دانم غمگيني
"در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا
مي خورد و مي تراشد. اين دردها را نمي شود به كسي اظهار كرد ،
چون عموماً عادت دارند كه اين دردهاي باورنكردني را جزو اتفاقات و
پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر كسي بگويد يا بنويسد،
مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي كنند آن را با
لبخند شكاك و تمسخر آميز تلقي بكنند؛ زيرا بشر هنوز چاره اي برايش پيدا
نكرده..." (بوف كور؛ صادق هدايت)
از شعر نپرسيد كه اصلاً حالش خوب نيست!!!
در پناه خدا و باران که غریب تر از همیشه است...

" هوالمحبوب "
نمي شود فراموش كرد . هميشه وقتي مطمئني كه آتش خاموش
شده است، بادي مي وزد و دانه هاي زير خاكستر را شعله ور مي كند.
آنوقت تو ديگر نمي تواني به آتش دست بزني، همانطور كه نمي تواني
نسبت به گرمايش بي تفاوت باشي...مي سوزي!
و...بادي كه بر خاطرات او وزيد تو بودي! همه چيز دوباره روشن شد و
او نو را كه در خيابان ولي عصر انتظارش را مي كشيدي از ياد برد.
نه اينكه فراموش كرده باشد، نه! آدم هيچگاه فراموش نمي كند!
فقط گاهي كسي آتشي را فوت مي كند ، بي كه بداند...
مي سوزد و مي سوزاند!
***
عطر برگهاي سوزني كاج وقتي باران مي آيد، صداي رد شدن ماشينها
از وسط آبهاي خيابان وقتي باران مي آيد، صداي بوق ماشينها براي
سوار كردن تو وقتي باران ميآيد و كسي كه در گوشت مي خواند :
"باران كه مي بارد تو مي آيي..." وقتي باران مي آيد، تو را مي برد زير
همان خاكستر كه ذراتش با همين حرفها گر مي گيرند و تو گرم مي شوي
و مي سوزي!
***
حالا بايد سوار اتوبوس بشوي! اتوبوسها موجودات وفاداري هستند،
تند تند مي آيند و آهسته مي روند. نه ! نترس...دير به مقصد نمي رسي.
حتي اگر همه ي مسير را در ترافيك باشي باز از او زودتر مي رسي.
او دارد با خاطراتش مي آيد. پس حتما ديرتر از اتوبوس مي رسد!
دلواپسي كه يادش مانده يا نه؟!حرفهايت را يادش مانده يا نه؟!
و چه مي گويد؟!...
مي رسي... مي رسد! داغ نيست ولي تو تب داري. هذيان مي گويد:
ببين! آتش را كه فوت كردي يعني همان خاكستر را! خاكستر را كه فوت
كردي يادم آمد سوخته ام! نه اين كه فراموش كرده باشم. نه! آدم هيچگاه
فراموش نمي كند، فقط گاهي كسي آتش را فوت مي كند و ...
در پياده رو آدمها به هم مي خورند، مثل حال تو وقتي آتش را فوت مي كردي!
نمي شنيدي...فقط مي سوختي
"اين قصه ادامه ندارد"

" هو المحبوب "
قصه كه به اينجا مي رسه قهرمان داستان مي ياد مي افته به پام
و مي گه كه ننويسم تو ازش جدا مي شي و تركش مي كني!
مي گم: " زن كه مي گه مي خوام برم ، ديگه نمي شه نگهش
داشت"
مي گه: "تو ننويس ، من نگهش مي دارم."
دستم رو از توي دستهاي سرد و مضطربش بيرون مي يارم و
مي گم: " پاشو برو حوصله ندارم."
مي گه:"اصلا خودت تا حالا عاشق شدي؟ شدي یا نه؟"
نگاهم رو ازش مي دزدم كه نفهمه راست مي گم يا دروغ.
مي گم: "نه! تو هم ديوونه اي كه فكر مي كني عاشق شدي!
دو روز كه بگذره مي فهمي اينا همش حرفه و تو فقط فكر
مي كردي دچار حالتي شدي كه اسمش عشقه."
يه كم فكر مي كنه و مي گه:" تو قصه ها كه مي شه. مگه
هميشه نمي گن عشقاي واقعي فقط تو قصه ها هستن؟
خب تو هم منو قصه كردي! بنويس ما با هم مي مونيم... د بنويس
لامصب!"فكر كردم داره راست مي گه ولي به روي خودم نياوردم .
مي گم:"ولي من مي خوام واقعيت ها رو بنويس، تو دنياي واقعي
عشق خيلي وقته به معناي واقعيش نيست و معني اش عوض
شده، يعني راستش رو بخواي عوضي شده!همه فكر مي كنن
عاشق هم هستن ولي اين يه دروغه. تازه اگرم راست باشه
زندگي تو اين دنيا عشقشون رو عوضي مي كنه!"
يه كم فكر مي كنه و مي گه:" اگه قرار به رفتنه، پس من مي رم.
اينجوري اون بايد درد دوري بكشه . تازه عزيزترم مي شم!
بعدم اون بايد بياد دنبال من!"
با خودم مي گم: "پست فطرت! حالتو جا مي يارم"
چشماش برقي مي زنه و از جا مي پره و مي گه: "پس من ميرم.
بنويس من تركش مي كنم."
مي گم: " البته باید بدونی اوني كه مي ره هميشه هم تو ياد
آدما نمي مونه. بستگي داره چه جوري بره!"
باز می ره تو فکر و مي گه: "تو فكر مي كني بايد چه جوري برم
كه تو يادش بمونم؟"
موقعیت مناسبی برای ضربه زدن پیدا می کنم و مي گم: "بمير!"
هاج و واج نگام می کنه و ميگه : "اون چی؟ خب من اگه
بميرم اون چي مي شه؟ چی كار مي كنه؟"
مي گم: "مدتي گريه مي كنه و سياه مي پوشه و هي عكست
رو مي بوسه، ولي كم كم آروم مي شه . البته هميشه تو يادت
مي مونه ولي خب اونم بايد زنگي كنه."
غمگين و ماتم زده مي گه: "يعني من خاطره مي شم؟"
دلم براش مي سوزه و مي گم: "آره! چاره ای نیست، حالا چي
كار مي كني؟"
مصمم مي گه: "مي خوام خاطره بشم!"
در سطرهاي بعدي و نه در آخر قصه او را کشتم. هر چند فكر
مي كنم اشتباه كرده است، چون قصه ادامه دارد...*
* " اينها را براي تو ننوشتم، نوشتم تا همه بدانند خاطرات،گوشه ي
چشمهاي بسته هم مي نشينند..."






