تبليغاتX
بهشت یعنی تو
به دلم افتاده برمی گردی...

" لا رفیقَ منْ لا رفیقَ له "

 

 

کاش...

 

گریزی نیست

همیشه بی آنکه بخواهی

اتفاق خودش را می اندازد

وسط زندگیت!

بعد هم می رود

تو می مانی و اینهمه چه کنم

با ذهنی که مدام تکرار می کند:

"حالا که اتفاقی نیفتاده

دوست نداشت بماند،رفت...همین!"

حالم از ذهنی که زیاد حرف می زند به هم می خورد!

می روم تا اتفاق کمی آرام بگیرد

به قول خودش

فردا همه چیز را فراموش خواهیم کرد!

می روم با یک آرزو

کاش هیچ وقت نمی گفتم :

کاش...

 


+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 16:28  توسط سیمین کشاورز  | 

" هو المحبوب "

 

سلام و ...

 

آمدم کمی خانه تکانی کنم هر چند هر چه هست

 

دلتنگی های بی شمار شعر است!

 

این آخری هم تقدیم مهربانی دوستانم...

 

 

بی قرارم ...

 

و دارم روزهای کش دار آخر سال را می شمارم.روزهای

 

کش دار کشنده!اما تا حرف می زنم ... تا می خواهم بگویم

 

که...حرفها تمام شدنی نیستند و زمان انگار هیچ وقت میان

 

تار و پود کلماتم گیر نمی کند!و من هی کم می آورم!

 

من فقط خسته هستم ، اما خوابم نمی برد.درد با تمام

 

صبوری امانم را بریده!

 

درد گفتم؟ درد...آری درد من از دستهای از سرما تاول زده ی

 

دختری که در خیابان ولی عصر فال می فروخت تا پدری که

 

کودکش را در فلسطین تشییع می کند درد دارم!من از این

 

رفتنها و نرسیدنها ، از این بی تفاوتی ها ، از لبخندهای

 

مصنوعی،از شلوغی خیابانها ، از اتوبوس و تاکسی و دود

 

خسته ام!من از دروغ خسته ام و از عشقهای بی دلیل و

 

 بی لبخند!

 

...چقدر دلم برای امامزاده ابوطالب* می سوزد و برای دختر

 

غلام*که همیشه دلش عروسک می خواهد و یک جفت کفش

 

 قرمز که اندازه ی پایش باشد...کفش قرمز؟یادت می آید؟!

 

آن روزها...وقتی اندازه ی دختر غلام بودم کفش قرمز داشتم

 

پاشنه هم داشت و تو هی می خندیدی به کفشهای قرمز

 

پاشنه دارم!

 

خوش به حال آن روزها و خوش به حال کودکی ام که تو

 

را با خودش داشت و مهربانیت را!...

 

حالا اما تنها یک درد طولانی شیرین مانده و دلی که دیگر

 

نیست!آخر هر چه بوده...اصلا" بگذریم!

 

می بینی؟ دردهای من از هر جا شروع می شود باز هم

 

می رسد به نیامدن هایت!به رفتنهایت...

 

اصلا" هر وقت خواستم بنویسم  نا خواسته تو

 

نشسته ای میان کلماتم و حرف می زنی به اندازه ی تمام 

 

نگفتنهایت و چه خوب رفاقت می کنی با قلم از جان افتاده ام

 

و چشمهای بی تابی که دیگر عادت کرده به انتظار کشیدن

 

و ندیدنت،به اینکه هی بگردد و تو را بیشتر گم کند!

 

کاش یک بار اشتباه می کرد!...

 

دیر است انگار سال دارد تحویل روزهای دیگر بدون تو

 

می شود! باز هم انگار باید بگذریم ....مثل همیشه و

 

از همه چیز.... ومثل تو که ساده گذشتی...

 

اصلا" حالا که سال دارد نو می شود می خواهم کمی شاد

 

باشم!پس بگذار بگویم سلام!سال نو مبارک و از تو تشکر کنم

 

بخاطر این همه غم دوست داشتنی و بخاطر اینکه شاعرم

 

کردی...بخاطر چشمهای تر...بخاطر عشق  و بخاطر خودم

 

که تنها با لحظه های ناب یک کودکی شیرین دارم روزهایم را

 

نقاشی می کنم..

                                        

 

                                                     برایم دعا کنید و برای باران...

                                                                      بدرود

 

*امامزاده ابوطالب یکی از امامزاده های غریب تهران است که کمتر کسی

می شناسدش!

*خادم آنجا!!

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 7:48  توسط سیمین کشاورز  | 

" هو المحبوب "

 

وقتی که گم می شدم فکر نمی کردم پیدا نشوم!!!

چشمهایت پر از بن بست است!

سلام و ...

نبودنهایم را بگذارید به حساب شعر!که چند وقتی است

غریبی می کند!

و یک سپید...

 

 

سر گیجه های گنگ

             سر گیجه های ممتد و طولانی!

رقص سماع و

             بی خیالی!

                      چرخ...چرخ...چرخ

                                    الا یا ایها الساقی...

                                                       دور خودم

                                                       دور تو

                                                       و دور نیامدنت!

خسته ام از این تسلسل تکراری

...بی خیال حرف آدمها

بیا کمی قدم بزنیم!


+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 20:44  توسط سیمین کشاورز  | 

" هو المحبوب "

 

 

برف که می بارد ، دل تنگ می شوم برای دستهایی که...

و سردم می شود!

شاید برای همین زمستان را نفرین کرده اند!

اما من برف را دوست می دارم ... و هر چه که یاد تو را می آورد!

حتی اگر زمین بخورم!!

کاش تو هم کمی باران را دوست داشتی...

و دوشنبه های نیامده را!

بگذریم...

 

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 22:17  توسط سیمین کشاورز  | 

" هو المحبوب "

 

سلام دوستان عزیز...

 

به دعوت دوست عزیز " مهدی جلیلی " به بازی یلدا دعوت شدم

 

که بگویم از آنچه دوست می دارم و آنچه بیزارم(یا به قول دوستان

 

خوشم نمی آید!) حاصلش را بخوانید...

 

 

 ۵ پدیده ای که در زندگی ام بسیار دوستشان دارم :

 

۱ _ مادرم، که هم محرم است و هم مرهم

 

۲ _ باران ... وقتی آهسته می بارد و طولانی

 

۳ _" اس ام اس"! که اگر نباشد افسردگی می گیرم!

 

۴ _ صندلی آخر اتوبوس (البته کنار پنجره)پولی و بلیطی فرقی

 

نمی کند!!

 

۵ _ و ... این حس تنهایی خوب لعنتی!

 

و از این ۵ پدیده بیزارم:

 

۱_ خیابان ولی عصر

 

۲ _ ترافیک که خودمان را نگه داشته و عمرمان را دارد می برد!

 

۳_ صدای ویولن که انگار روحم را نخ کش می کند!

 

۴_ دروغ که اگر بگویم از عذاب وجدان تا مدتها خوابم نمی برد

 

۵ _ عشق و عاشقی وقتی عاقبت خوشی ندارد!

 

 

نکته جالب : پدیده های دوست داشتنی را که می نوشتم کلی

 

فکر کردم و با زحمت اینها را یافتم اما اگر جا داشت از چیزهایی

 

بنویسم که بیزارم ساعتها حرف داشتم! لعنت به این زندگی که

 

هیچ چیز دندان گیری ندارد!

 

 

من هم به رسم این بازی از این دوستانم  دعوت می کنم که از

 

پدیده های دوست داشتنی و  دوست نداشتنی! زندگی شان

 

بنویسند...

 

۱ ـ رضا افشاری

 

۲ ـ ماندانا ابری

 

۳ ـ مهدی معارف

 

۴ ـ لیلا اکرمی

 

۵ ـ نغمه شاکری

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 20:32  توسط سیمین کشاورز  | 

                                        " هو المحبوب "

 

 

همیشه دلم برای شعرهایم شور می زند ، عقلم شیرین!

 

سلام...

 

و یک سپید...

 

 

دستی که می رسد به آسمان 

 

همیشه تو را کم می آورد

 

تنها عطری و خاطره ای دور

 

              گاهی ، فقط گاهی خیال تو را ...       

 

- ببخشید آقا ! شما چه سیگاری می کشید؟

 

- مالبرو!

 

تو در تاکسی هستی!!

 

اشتباه پیاده می شوم

 

... مثل همیشه از خیابان ولی عصر بیزارم

 

و از انتظارهای طولانی

 

- دربست! لطفا" مرا به انقلاب برسانید...

 

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 22:4  توسط سیمین کشاورز  | 

" هوالمحبوب "

این روزها حال و روز خوبی ندارم.رفتن قیصر امین پور...پر کشیدن

یکی از همکلاسی های دانشگاه...تحصن های گاه و بیگاه و فریاد

و تنش های دانشکده و ...این حس تنهایی خوب لعنتی!!!


دو تا کار کوتاه :

 

اول:

 صفر نهصد و ...

- ببخشید شما؟!

 به همین سادگی 

 فراموش می شوم!

 

دوم:

 یک نفر دارد خودش را بالا می آورد

 مثل آسمان که ماه را

 مثل ابر که باران را

و مثل من که یاد تو را...از پنجره ی خاطره هایم!

بیچاره عابری

که از پیاده روی کوچه ی ما می گذرد!


***

 

 

و یک دل نوشته تقدیم به زینب عزیزم:

 


چشمانت را ببند آیدین*! بگذار آرامش پشت پلک هایت بنشیند .

بگذار فرصتی بیابم تا خوب نگاهت کنم.می دانم دیگر هرگز

مجالی برای خیره شدن به چهره ی مهربانت نخواهم داشت.

تو خواهی رفت و من می دانم این آخرین دیدار ما در این

تاریکی است و آخرین بوسه و آخرین آغوش و...و بعد هر آنچه

هست حسرت است و آه!

تو سهم من نیستی آیدین.تو سهم همان دخترکی هستی که از

پشت بام افتاد و تا آخر عمر لنگ می زد.سهم همان که برایت

می میرد.سهم دستهای او هستی آیدین و من " از آن که دو

انگشت بر او باشد ، انگشت بر می دارم"(1)هر چند که بمیرم.

حتی اگر تو باشی.آیدین یادت هست؟کودکی های آبی و قرمز و

سبز را که در راه های پیراهن تو وگلهای دامن من گم شد؟

یادت هست دویدن های بی خیالمان را روی تپه های آن روستا؟

آتش درست کردن و خنده و دستهای آشنا با هم ؟ و یادگاهایی

که حالا در آن ده روی نرده های پل سه رنگ روی رودخانه تنها

مانده؟آنجا که نوشتی دوستت دارم ؟ و هرگز تنهایت نمی گذارم؟

یادت هست نجواهای شیطنت بارمان را زیر کرسی داغ؟شرط

می بستیم که اگر امروز دوشنبه باشد و من درست گفته باشم

تو برایم پروانه بگیری و اگر دوشنبه نباشد و من باختم، یک بوسه

سهم تو باشد؟

...و همیشه دوشنبه بود.کاش هیچ وقت دوشنبه متولد نمی شد!

چشمهایت را ببند آیدین!نگذار صداقت کودکی ات را از یاد ببرم.من

دروغ را دوست ندارم آیدین.می دانم مثل همیشه خواهی گفت:

دروغ نبوده این ما هستیم که بزرگ می شویم و تغییر می کنیم.

و من فکر می کنم کاش هیچوقت بزرگ نمی شدیم .کاش در

کودکی غرق می شدیم. کاش در طـعم بستنی قیفی جا

می ماندیم ! کاش در خرابه های همان ده که روزی هزار بار از

رویکنجکاوی همه جایش را می گشتیم مانده بودیم.کاش هنوز

هم ازخستگی روی دفتر و کتاب خوابمان می برد . کاش هنوز هم

وقتی همه ی خانه غرق تماشای فیلم سینمایی بودند ما دو تا

غیبمان می زد و ساعتها کنار هم می نشستیم و تو دستهایم را

می گرفتی و می گفتی که دوستم داری.کاش هرگز آنقدر

بزرگ نمی شدیم که همدیگر را کوچک ببینیم ...

می بینی آیدین؟ من اکنون در جوانی یک بیوه ی پیرم که

نمی خواهد سر بار کسی باشد.یک بیوه ی باکره!یک زن تنها

که حالا فقط تو را به یاد می آورد و عطر خاک باران خورده را!

می فهمی آیدین؟و تو که حالا دستهایت را بخشیده ای به هرم

تن داغ دخترکی که لنگ می زد و زیبا بود و دوستش داشتی و

دوستت داشت... و من " از کسی که دو انگشت بر او باشد

انگشت برمی دارم" حتی اگر بمیرم!

کاش این دوشنبه ی لعنتی هم بگذرد آیدین!

کاش بر می گشتی...

به دلم افتاده اینبار بر...نمی گردی.

چشمهایت را ببند آیدین.بگذار فقط برای همین یک شب بی که

گریه کنم گونه هایت را ببوسم و برای هیشه از خاطرت بروم.

من نمی خواهم سر بار کسی باشم!فردا همه چیز را فراموش

کرده ای...


                                                       بدرود آیدین عزیز

* آیدین یک واقعیت بود که رفت.

(1) از کتاب " بار دیگر، شهری که دوست می داشتم" نادر ابراهیمی

 


+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 9:1  توسط سیمین کشاورز  | 

«هو المحبوب»

 

دیروز با تو بودم ،دیروز ناگهان رفت

در یک کلام کوتاه، «قیصر» به آسمان رفت 

 

 

 

سلامی پر از دردی عمیق و اشکی ناگهان...

سال ۸۴ بود که در دفترِ شعر جوان پذیرفته شدم.

جلسه ی اول حضورم،غزلی خواندم که با کلمه ی«برقص»شروع

می شد.تا شروع به خواندن کردم یک نفر خندید!شاید خنده دار بود.

ناراحت شدم.وقتی شعرم تمام شد٬قیصر امین پور گفت:« خوب بود٬

مخصوصاً شروع کار بسیار زیبا بود.»شاید واقعاً اینطور نبود٬اما استاد

احساس مرا شنید و نگذاشت من ناراحت از جلسه بروم.

و حالا امروز...

«قیصر رفت به دادمان برسید» ٬ «قیصر هم رفت٬ تسلیت» ٬ «صبحانه

اشک... تسلیت»و...از صبح این پیام های کوتاه چقدر بلند گریه

 می کنند...

 و چقدر غریبانه دست به دست می چرخند و ما را در بهت از

دست دادنِ او جا می گذارند.

حالا فقط ما مانده ایم و گلهایی که آفتاب گردانند٬ آیینه هایی که

 ناگهان سرد شده اند و دستور زبانی که مشق عشق می کند...

 و من تنها می توانم هزاران بار ایستگاه را بخوانم و تلقین کنم که

«این روزها که می گذرد٬ شادم» ... هر چند که بغضی غریب دارد

 گلویم را پاره می کند...

قیصرِ بزرگ دنیای کوچک ما را رها کرد و رفت..

به همه ی دوست دارانِ او تسلیت می گویم و غریبانه با او خدا...

 

تا آمدم با تو خدا حافظی کنم

                       بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست


+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 13:20  توسط سیمین کشاورز  | 

" هو المحبوب "

 

سلام  بر دوستان همیشه ام...

 

اول : ضرب المثل "همسایه ها یاری کنید ... " را احتمالاً شنیده اید!

 

من در این چند ماه مصداق این ضرب المثل هستم! به دلیل

 

گرفتاری های درسی کمتر فرصت پرداختن به شعر و وبلاگ خاک

 

گرفته ام را دارم. بنابر این بر طبق همان ضرب المثل از دوستانم

 

صمیمانه می خواهم با نظرات ارزشمندشان شعر مرا نقد کنند و

 

" همسایه ها یاری کنید تا من وبلاگ داری کنم! "  را به حقم تمام

 

کنند چراکه فرصت بررسی های چندین باره به شعرم را نداشته ام.

 

بعد از ماه بهمن جبران می کنم و بیشتر می آیم.

 

دوم : در دوره ی گذار جوامع دچار آشفتگی ها و نابسامانی های

 

زیادی هستند؛شبیه آنچه در جامعه ی خودمان اتفاق می افتد.

 

منظورم طرح نظریات جامعه شناسی نیست بلکه می خواهم این

 

موضوع را به شعر نیز نسبت دهم.ما معمولا" شاعران را به زبان

 

شعریشان می شناسیم و این در صورتی ست که این زبا ن

 

و فضای شعری تثبیت شده باشد و به قولی از دوره ی گذار خارج.

 

آنچه من در دو پست قبل با یک چهار پاره ی نیمه کاره شروع کردم

 

شاید ورود به همین دوره ی گذار است و این چهار پاره ی جدید هم

 

احتمالاً دارای همان آشفتگی های دوره ی گذار.که امیدوارم با

 

نقدهای دوستان بتوانم آرامش کنم!

 

سوم : التماس دعا...

 

و یک چهار پاره ی داغ!

 

 

تصویرهای مبهم و پوشالی ، رقاّصکانِ خیال من...

 

روی ضمیر خودآگاهم ، خون مرده های نگاه زن...

 

یک روسریِ کمی ابری،یک آسمانِ پر از تردید

 

باران بی دریغِ زمستانی،یک جفت کفشِ پر از رفتن

 

                             ***

 

چتری بدون پناهی گرم ! قلبی همیشه پر از خنجر

 

دردی به وسعت دریاها ، چشمی...و مثل همیشه تر