تبليغاتX
بهشت یعنی تو
به دلم افتاده برمی گردی...

" هوالمحبوب "

 

 

نمي شود فراموش كرد . هميشه وقتي مطمئني كه آتش خاموش

شده است، بادي مي وزد و دانه هاي زير خاكستر را شعله ور مي كند.

آنوقت تو ديگر نمي تواني به آتش دست بزني، همانطور كه نمي تواني

نسبت به گرمايش بي تفاوت باشي...مي سوزي!

و...بادي كه بر خاطرات او وزيد تو بودي! همه چيز دوباره روشن شد و

او نو را كه در خيابان ولي عصر انتظارش را مي كشيدي از ياد برد.

نه اينكه فراموش كرده باشد، نه! آدم هيچگاه فراموش نمي كند!

فقط گاهي كسي آتشي را فوت مي كند ، بي كه بداند...

مي سوزد و مي سوزاند!

***

عطر برگهاي سوزني كاج وقتي باران مي آيد، صداي رد شدن ماشينها

 از وسط آبهاي خيابان وقتي باران مي آيد، صداي بوق ماشينها براي

سوار كردن تو وقتي باران مي‌آيد و كسي كه در گوشت مي خواند :

"باران كه مي بارد تو مي آيي..." وقتي باران مي آيد، تو را مي برد زير

همان خاكستر كه ذراتش با همين حرفها گر مي گيرند و تو گرم مي شوي

و مي سوزي!

***

حالا بايد سوار اتوبوس بشوي! اتوبوسها موجودات وفاداري هستند،

تند تند مي آيند و آهسته مي روند. نه ! نترس...دير به مقصد نمي رسي.

حتي اگر همه ي مسير را در ترافيك باشي باز از او زودتر مي رسي.

او دارد با خاطراتش مي آيد. پس حتما ديرتر از اتوبوس مي رسد!

دلواپسي كه يادش مانده يا نه؟!حرفهايت را يادش مانده يا نه؟!

و چه مي گويد؟!...

مي رسي... مي رسد! داغ نيست ولي تو تب داري. هذيان مي گويد:

ببين! آتش را كه فوت كردي يعني همان خاكستر را! خاكستر را كه فوت

كردي يادم آمد سوخته ام! نه اين كه فراموش كرده باشم. نه! آدم هيچگاه

فراموش نمي كند، فقط گاهي كسي آتش را فوت مي كند و ...

در پياده رو آدمها به هم مي خورند، مثل حال تو وقتي آتش را فوت مي كردي!

نمي شنيدي...فقط مي سوختي

 

"اين قصه ادامه ندارد"


+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 19:27  توسط سیمین کشاورز  | 

" هو المحبوب "

 

قصه كه به اينجا مي رسه قهرمان داستان مي ياد مي افته به پام

و مي گه كه ننويسم تو ازش جدا مي شي و تركش مي كني!

مي گم: " زن كه مي گه مي خوام برم ، ديگه نمي شه نگهش

داشت"

مي گه: "تو ننويس ، من نگهش مي دارم."

دستم رو از توي دستهاي سرد و مضطربش بيرون مي يارم و

مي گم: " پاشو برو حوصله ندارم."

مي گه:"اصلا خودت تا حالا عاشق شدي؟ شدي یا نه؟"

نگاهم رو ازش مي دزدم كه نفهمه راست مي گم يا دروغ.

مي گم: "نه! تو هم ديوونه اي كه فكر مي كني عاشق شدي!

دو روز كه بگذره مي فهمي اينا همش حرفه و تو فقط فكر

مي كردي دچار حالتي شدي كه اسمش عشقه."

يه كم فكر مي كنه و مي گه:" تو قصه ها كه مي شه. مگه

هميشه نمي گن عشقاي واقعي فقط تو قصه ها هستن؟

خب تو هم منو قصه كردي! بنويس ما با هم مي مونيم... د بنويس

لامصب!"فكر كردم داره راست مي گه ولي به روي خودم نياوردم .

مي گم:"ولي من مي خوام واقعيت ها رو بنويس، تو دنياي واقعي

عشق خيلي وقته به معناي واقعيش نيست و معني اش عوض

شده، يعني راستش رو بخواي عوضي شده!همه فكر مي كنن

عاشق هم هستن ولي اين يه دروغه. تازه اگرم راست باشه

زندگي تو اين دنيا عشقشون رو عوضي مي كنه!"

يه كم فكر مي كنه و مي گه:" اگه قرار به رفتنه، پس من مي رم.

اينجوري اون بايد درد دوري بكشه . تازه عزيزترم مي شم!

بعدم اون بايد بياد دنبال من!"

با خودم مي گم: "پست فطرت! حالتو جا مي يارم"

چشماش برقي مي زنه و از جا مي پره و مي گه: "پس من ميرم.

بنويس من تركش مي كنم."

مي گم: " البته باید بدونی اوني كه مي ره هميشه هم تو ياد

آدما نمي مونه. بستگي داره چه جوري بره!"

باز می ره تو فکر و مي گه: "تو فكر مي كني بايد چه جوري برم

كه تو يادش بمونم؟"

موقعیت مناسبی برای ضربه زدن پیدا می کنم و مي گم: "بمير!"

هاج و واج نگام می کنه و ميگه : "اون چی؟ خب من اگه

بميرم اون چي مي شه؟ چی كار مي كنه؟"

مي گم: "مدتي گريه مي كنه و سياه مي پوشه و هي عكست

رو مي بوسه، ولي كم كم آروم مي شه . البته هميشه تو يادت

مي مونه ولي خب اونم بايد زنگي كنه."

غمگين و ماتم زده مي گه: "يعني من خاطره مي شم؟"

دلم براش مي سوزه و مي گم: "آره! چاره ای نیست، حالا چي

كار مي كني؟"

مصمم مي گه: "مي خوام خاطره بشم!"

در سطرهاي بعدي و نه در آخر قصه او را کشتم. هر چند فكر

مي كنم اشتباه كرده است، چون قصه ادامه دارد...*

 

* " اينها را براي تو ننوشتم، نوشتم تا همه بدانند خاطرات،گوشه ي

چشمهاي بسته هم مي نشينند..."

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 0:13  توسط سیمین کشاورز  | 

" هو المحبوب "

 

 

اینکه باران را دوست داشته باشی و دلت بخواهد بروی زیر

باران و خیس بشوی،

اینکه گریه کنی زیر باران و کسی نفهمد که صورت تو خیس

گریه است یا باران،

اینکه در یک روز بارانی کسی را ببینی که دوستش داری و

دوستت ندارد! و با او تا میدان ونک بروی و با خودت هی فکر کنی

که چقدر میدان ونک نزدیک است!

اینکه شب با اینکه خیلی خوابت می آید ولی بنشینی و چشمهایت

را ببندی و در سکوت به صدای باران گوش بدهی،

و اینکه بهار را بارانی دوست داشته باشی خوب است...

اما نه بی خیال آفتاب!

 

* خدا جان ممنون به خاطر بارانی که تازه می کند همه ی خاطرات

 بارانی را...


+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 10:30  توسط سیمین کشاورز  | 

" هو المحبوب "

 

 

چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی

آزاد است؟ (از کتاب جاناتان مرغ دریایی)

 

سلام و سال نو مبارک که رسم اینچنین است...

برای روزهای آخر ۸۷ فقط چند دلتنگی مانده و خوشحالی

و بی قراری...که همیشه هست!

 

دلتنگم برای:

* کودکی هایم که تو را داشت

* مادربزرگم که سال گذشته همین روزها رفت و حالا نیست

* سفر که دور باشد و دور باشم از همه چیز

* حرف زدن زیاد با کسی که بگویم و گوش دهد و گریه کنم و آرامم

نکند و بگویم و گوش دهد و دلداریم ندهد و فقط گوش کند!

* خواب طولانی که همه چیز را از یادم ببرد!

* و خدا و دستهایش که بی پناهی ام را حس می کنم این روزها...

 

و خوشحالم برای:

* تمام شدن پروژه ی مزخرفی که داشت تمامم می کرد

* تمام شدن سال  ۱۳۸۷

* خاتمی که نیامده رفت!

*  ... او که تو را دارد!

* و برای خودم که هستم !!! هر چد بی قرار...

 

و این حرف آخر امسال:

 

گم شده ام

مثل بادبادکی

که کودکی هایم را برد

باد می وزد و خاطراتم بادبادک می شود

و یادم می رود کجا باید بروم!

امان از این روزگار و

این خیابان ها

که نامشان خاطرم را می آزارد...

و فراموشی

که صورت مادربزرگم را

به یادم نمی آورد

و دلی که بهار را می فهمد

و باز گریه می کند

... امان از دل

امان از بهار

و چشمهایت...

 

سال دارد تحویل روزهای دیگر بی تو می شود!

و من خوشحالم که هستم و می خندم به همه چیزهای خوب...

 

در پناه او...

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 21:27  توسط سیمین کشاورز  | 

" هو المحبوب "

 

سلام و ...

برای نبودنهایم بهانه نمی آورم چون قرار است همین چند روز

آینده این کابوس بی مثال که امیدوارم دیگر هیچ وقت درزندگی ام

تکرار نشود تمام شود!!!

چقدر طول می کشد ؟! هر روز هزار بار تکرار می شوم...

گاهی وقتی فکر می کنم کجا هستم و برای چه و ...

حس ناامید کننده ای دارد مرا می جود! از دست دادم یا به دست آوردم؟

نمی دانم...

گریه هم چیز خوبی ست وقتی دلت آنقدر گرفته که نمی توانی

حتی حرف بزنی از دلتنگیهایت...

امشب باران آمد و اشکهایم را شست!

سردم نیست ولی می لرزم...

کاش تمام شود و تمام نشوم!

...

یک نفر دارد گریه می کند انگار

نکند من باشم!

می روم آرامش کنم که کسی را جز من ندارد!!!

برایم دعا کنید

و برای باران...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 0:35  توسط سیمین کشاورز  | 

" هو المحبوب "

 

" اینک انتظار، فرسایش زندگی ست. باران فرو خواهد ریخت و تو

هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی. زمین ها گل

خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید..."

*(بار دیگر شهری که دوست می داشتم "نادر ابراهیمی")

 

این روزها احساس می کنم قدری غریبه ام! احساس می کنم

پیر شده ام!

هی دارم چرخ می خورم ، هی چرخ می خورم... خدا جان!ببین!!!

دلی اگر هست ابری ست، که روزگار ، روزگار غمگینی ست...

بی خیال!

 

۱- " آدم حتی وقتی روی نیمکت متهمان نشسته ، همیشه برایش

جالب است که بشنود درباره اش حرف می زنند!" * (بیگانه" آلبر کامو")

- حرف بزنید آقا! حرف بزنید...گریه برای چیست؟!* (بار دیگر شهری که

دوست می  داشتم)

۲- دنیا کور است و کر! غزه در آتش سوخت... می سوزد!

کودکی روی خرابه های خانه ای دنبال دستهای مادرش می گردد!

گم شده انگار... عروسکش هم که دست ندارد... کم می آورم!

۳- پیاده روی چیز خوبی ست و بستنی قیفی میوه ای و باران و

اتوبوس و ترافیک و آسمان و بی خوابی و خیابان ولی عصر و

فال خیس و ... تنهایی! خسته ام... خسته!

۴- شک کرده ام! به آن چیزی که روزی جایی کسی گم کرده و حالا

هیچ جا نیست! شک کرده ام که کی ؟کجا؟ اصلا بوده؟!

۵ - ... یک سپید

 

ابر...ابر...ابر...

پنجره بغض کرده

کفشهایم جفت نمی شود!

دل دل می کنم...

باید ایوان را آبپاشی کنم

جای این گلدانها را باید عوض کنم

باید بخندم

و دل خوش کنم

به دستهایی که تا نیمه بالا آمده اند

باید مطمئن باشم

که ایمان می آوری

من...

     این دستها را می شناسم

و این سیب را...

گول خواهی خورد!

۶- برایم دعا کنید و برای باران...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 22:45  توسط سیمین کشاورز  | 

" هو المحبوب "

 

نیلوفرهای آبی

هرگز به دیدار مردگان نمی روند

گلایل اما...

بی خیال!

"گلها همه آفتابگردانند"*

*کتابی از دکتر امین پور

 

سلام و ...

نبودنهایم را می گذارم به پای روزگار! خاموش است...

فقط از...

 

از عدالت (وقتی ع د ا ل ت به هم می چسبند!)

" ... همسر « از کی یل» با چرخ دستی اش که پر از قلمه های مو

بود جلو آمد . خطاب به جمع گفت: ما همیشه برای همه خیر آرزو

می کنیم. ولی حتی موقعی که آن چلاقی که روی تپه های ما

لنگ لنگان راه می رود معلول جنگی بی نوایی است، حالا خوب یا بد،

باز هم باید هر روز از عدالت پیروی کنیم و مزرعه هامان را بکاریم."*

*( بخشی از کتاب ویکنت دو نیم شده نوشته ایتالو کالوینو)

 

خیلی حرفها هست که نمی شود بلند بلند گفت!

باید گوشت را بیاوری نزدیکتر تا زمزمه کنم که... عدالت هم کلمه ی

قشنگی است اما فقط یک کلمه است. (ع د ا ل ت) مثل زیبایی یا

عرف یا هر کوفت دیگری که عینیت ندارد!

و من معنی خیلی از این کلمات را نمی فهمم .فقط گاهی فکر

می کنم اگر یک روز صبح با این قصد از خانه بیرون بیایم که در

خیابانها راه بروم بدون اینکه موزیک در گوشم فریاد بزند و به چیزهای

دیگر فکر کنم و صدای آدمها را بشنوم و راه بروم و راه برم و ببینم

و ببینم ...

حتما تا شب دوام نخواهم آورد!

ما آدمها چقدر عجیبیم و عدالت چقدر گنگ و بی مفهوم...

پی نوشت: طرح تحول اقتصادی را بررسی کردم! شاعرانه است!!!

 

از ناظم حکمت ( وقتی با امید، زندگی می نگارد)

زیباترین دریا

دریایی است که هنوز به آن نرفته اند

زیباترین کودک

بزرگ نشده هنوز

زیباترین روزهایمان را زندگی نکرده ایم

و زیباترین حرف را هنوز برای تو نگفته ام...

 

و من هنوز منتظر همان حرفم!

 

از روزمره گی(وقتی میان روزنامه ها گم می شوم)

این روزها آنقدر از دنیا با خبرم که دارم بالا می آورم!!! می دانم

می دانم علوم ارتباطات ... علوم ارتباطات یعنی همین!

یعنی که کار اصلی ات با خبر بودن از این دنیای مزخرف باشد!

روزنامه ها

روزنامه ها

روزنامه ها...

شبها اما

فقط ستاره هست

        و صدای تو

              وقتی می گویی "دوستت دارم"

پی نوشت: دارم یاد می گیرم از همه ی این روزمره گی ها لذت ببرم! فیلم راز را ببینید!!!

 

از دوستانم (وقتی دلتنگ می شوم)

دلم به اندازه ی تمام سر کلاس نرفتنهایم گرفته(هم کلاسی هایم

می دانند! یعنی خیلییییییییییییییی!) و برای گوشه سمت چپ کلاس

که بهترین جای دنیا برای شاعرانگی ام بود!!!و برای دوستانم که

می دانم حالا هر کدام راه خود را دارند می روند. در پناه حق...

پی نوشت: البته هرگز دوست ندارم به عقب برگردم!

 

از عشق(وقتی نمی تواند خودش را اثبات کند!)

...حرفی

           حرفی

                  ندارم!

 

از تو (وقتی روز تولدت را فراموش می کنم)

می دانی؟!

تقصیر این تابستان لعنتی است که گرمای کلافه کننده اش برایم

حواس نمی گذارد!

نه نه! تقصیر این همه کار است که ریخته سرم و نمی فهمم چطور

روزها را شب می کنم!

البته تقصیر این موبایل هم هست که اشتباه تنظیمش کردم  و دو روز

بعد خبرم کرد!

تقصیر این آقای (ر) هم هست که آنقدر روی اعصابم پیاده روی

می کند که اسم خودم را هم فراموش کرده ام.

تقصیر...

خب راستش... من فراموش کردم! همین! ببخش.

حالا اخم هایت را باز کن و دستهایت را به من بده. نگاه کن!

برایت ماه آورده ام و هرگز فراموش نکن راز همان راز است!!!

 

و...از خدا ( وقتی "شبهای روشن" می آید)

خواندم...

"یا حبیب من لا حبیب له، یا طبیب من لا طبیب له ، یا مجیب

من لا مجیب له ، یا شفیق من لا شفیق له ،  یا رفیق من لا رفیق له...

ای دوست آنکه نیست برای  او دوستی ، ای طبیب آنکه نیست

برای او طبیبی، ای پاسخگوی آنکه پاسخگو ندارد ، ای مهربان

آنکه نیست برایش مهربانی ، ای رفیق آنکه نیست برایش رفیقی..."

باید کمی گریه کنم! شاید جمله ی بعدی یادم بیاید!

 

و از پاییز (وقتی یک نفر می گوید: باغ بی برگی ز یبا نیست!)

 

باد مرموز

اندوه برگها

خاکستر کلمات شاعرانه

خیابانی که حواسش پرت خش خش است

و آدمهایی که زودتر از اتفاق

چتر باز کرده اند

مباد خیس شوند...

می بینی؟!

پاییز همچنان غم انگیز است

تنها باران کمی آرامم می کند...

 

 

برایم دعا کنید و برای باران

 

 

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 23:8  توسط سیمین کشاورز  | 

" هو المحبوب "

 

کاشکی بدونید که دارم هنوزم

از اشتباه قبلیتون می سوزم!

 

- چهارمين اجلاس رسمي چهارمين دوره مجلس خبرگان پايان يافت .

- تيم ملي فوتبال ايران آذربايجان را شكست داد .

- «حدادعادل» فينگليش را باعث تفاخر بي‌سوادان دانست.

- وزير بهداشت در پاسخ به فارس:‌

"هيچ كس‌ در 20 روز گذشته به خاطر وبا نمرده است. "

- مناظره «شمقدري» و «رضويان» منتفي شد.

- ايران همچنان از حقوق هسته اي خود دفاع مي كند.

- صف هاي طولاني بنزين هر روز طولاني تر مي شوند.

- برق هي مي رود! جدول خاموشي داريم...

.

.

.

...هر چه می گردم، خبري از تو نيست!!!

 

سلام و ...

آنقدر برای نبودنهایم بهانه آورده ام که نمی دانم حالا باید چه بهانه ای بیاورم!

پس بی بهانه مرا ببخشید که نمی رسم به میهمانیتان بیایم!

همه چیز می آید و می رود، مثل روزگار...

انگار فقط دلتنگی دلش برایم تنگ می شود!

باید ساعات خاموشی جدول زندگی ام را بیشتر کنم!

و...

به زودی با یک سپید بر می گردم.

برایم دعا کنید و برای باران...

 

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 10:48  توسط سیمین کشاورز  | 

" هو المحبوب "

 

روی ماه در این شبهای گر گرفته، انگار غبار نشسته...

دیگر گمانم نامه ام به ماه هم نمی رسد!(۱)

برایت نگرانم و برای ماه!

سلام...از لبخند چه خبر؟ و از دل خوش؟!اگر سراغ دارید

شما را به خدا خبرم کنید!کمی هم حوصله لطفاْ! که این

کلمات را بی خیال نشوم،مثل خیلی چیزهای این روزها

که از بی حوصله گی بی خیالشان شده ام ! مثل زندگی...

دارم می ترکم از این همه حرف نگفته اما...باز هم بی خیال!

فقط چند کلامی به...

 

به سید مهدی موسوی (که با پست آخرش خیلی گریه کردم):

هر جا که هستی، امیدوارم همین رنگی باشی! همین رنگی که

"با این کلیدهای لعنتی کامپیوتر و رایانه و یارانه و هیچ کوفت و

زهرمار دیگری نمی شود گفت..."(۲)

راستی برمی گردی به بی حوصله گی این شهر داغ؟!...

 

به دانشکده ی علوم ارتباطات دانشگاه علامه:

چهار سال،چهار طبقه را بالا و پایین رفتم تا به قول مادربزرگم

برای خودم کسی شوم و برای جامعه هم آدم مفیدی باشم!

...اما این روزها هرچه فکر می کنم درست یادم نمی آید کیستم؟!

و جامعه هم انگار خیلی نمی داند کارشناس ارتباطات می خواهد

چه کار؟!

نمی دانم ! شاید دلم تنگ شود! برای حیاط شلوغی که باهم روی

نیمکتهای سبزش می نشستیم و چای می نوشیدیم،

برای کتابخانه ای که کتابهایش سرفه می کنند بس که پیر

شده اند بیچاره ها و برای کلاسهای پر از تکرار که بهترین

جای دنیا بود برای شاعرانگی ام...و برای حقوق مطبوعات!

نه! برای حقوق مطبوعات دلم تنگ نمی شود دلم می سوزد!

و برای همه ی کسانی که دوستشان داشتم و برای آرزوهایی

که در این چهار سال خداحافظی کردند و برای...

انگار دلم تنگ شده!

 

به نادر ابراهیمی:

عاشقانه ای که آرام سروده بودی، آرام نمی گیرد!

این عاشقانه ها دارند از زندگی حرف می زنند !وقتی تو

نیستی چه باید گفت؟و چگونه روزگار نمی فهمد دارد بدون

کلمات تو شب و روزش را تکرار می کند؟

"لابد می خواهی بگویی که حضور همیشه ی مرگ نگذاشته

است تا میان شب و روز فرق بگذاریم؟"...

"باشد! این هم بهانه ی دیگری برای نیامدن صبح از روزنه ی

چشمهای تو به خانه ی من"(۳)

باید اشکهایم را پاک کنم و برای چندمین بار به "بار دیگر شهری

که دوست می دارم" برگردم!و یادم باشد برای گیله مرد نامه ای

بنویسم و بگویم که دیگر منتظر یک عاشقانه ی خیلی خیلی آرام

نباشد!

 

به خودم:

گاهی این که بتوان دوست داشت،این که بشود یک ترانه ی قدیمی

غم انگیز را زیر باران بی دریغ پاییز بلند بلند خواند و گریه کرد و

این که با یک "اس ام اس" خنديد!يعنی که خوشبختی!

و گاهی همین که نفس کشید...

این روزها همین که نفس می کشم ، یعنی خوشبختم!

(باید بگویم متاسفانه یا خوشبختانه عاشقانه تک تک این لحظه های

مزخرف احمقانه را دوست دارم!)

 

به تو:

همیشه ، وقتی کسی، جایی دیر می رسد، یعنی که باخته!

من زود رسیدم...کال بودی...نچیدم ، مبادا حرام شوی!باختم...

(راستی یکی به من بگوید چرا هیچ وقت به موقع نمی رسم؟!)

 

و به خدا:

سلام خدا جان!مطمئنم می دونی داری چیکار می کنی! ولی

تو رو به جون هرچه دل تنگه به منم بگو...گیج چرخوندنتم!

هوای حوا رو این بار داشته باش...

 

و یک سپید کوتاه به دوستانم

 

گناه

تجربه ی خوبی ست

برای آدم شدن

وقتی زمین

جهنم بی پایان است...

بگیر !

این سیب تلخ هم برای تو! 

شاید این بار

به جای بهتری تبعید شویم!(۴)

 

(۱)"به ماه نامه نوشتم مراقبت باشد" مصرعی از سید مهدی موسوی

(۲) قسمتی از پست آخر وبلاگ غزل پست مدرن

(۳) شعری از شاملو 

(۴)خوش به حال آدم و حوا که از طعم سیب لذت بردند وبعد تبعید شدند!

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 20:23  توسط سیمین کشاورز  | 

" لا رفیقَ منْ لا رفیقَ له "

 

 

کاش...

 

گریزی نیست

همیشه بی آنکه بخواهی

اتفاق خودش را می اندازد

وسط زندگیت!

بعد هم می رود

تو می مانی و اینهمه چه کنم

با ذهنی که مدام تکرار می کند:

"حالا که اتفاقی نیفتاده

دوست نداشت بماند،رفت...همین!"

حالم از ذهنی که زیاد حرف می زند به هم می خورد!

می روم تا اتفاق کمی آرام بگیرد

به قول خودش

فردا همه چیز را فراموش خواهیم کرد!

می روم با یک آرزو

کاش هیچ وقت نمی گفتم :

کاش...

 


+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 16:28  توسط سیمین کشاورز  |