" هو المحبوب "
سلام و یک غزل قدیمی تقدیم دوستانم...
از کوچه های آخر شعرم عبور کرد
مردی که سایه های مرا هم مرور کرد
از درد ناله ها و نفس های سرد مرگ
من را گرفت و راهی دنیای دور کرد
در بیت ناکجای غزل های مرده اش
من را سکوت ممتد و سنگ صبور کرد
هی گفت و گفت از تب آدم٬ز مرگ مرد
اما برای گفتن عشقش قصور کرد
...راهی شدم به سوی افق های شهر خود
او هم نشست٬چشم غزل را که کور کرد...
رفت از سکوت تار و تپش های شعر من
مردی که سایه های مرا هم مرور کرد

" هو المحبوب "
غمگینم
و با اینکه غمگینم و می گریم
هنوز هیچکس نپرسیده
آیا تو با باران نسبت نداری؟!
آه! ای مثل ماه...
ای ماه!
دارم دور خودم پیله ای از تنهایی باران می تنم
دارم میان هر چه رسیدن
نرسیده ٬ کال می میرم!
دارم سقوط می کنم
از آدم...از حوا...
و تو ممنوع می شوی
مثل همان سیب بهانه!
مثل همان دعای برگرد!
دعای بی تو می میرم!
دعای کنارم بمان!
می بینی؟!
حالا که پایینم٬ حالا که پایانم
هیچکس نمی پرسد
آیا هنوز هم
بهانه می خواهی؟!
تا من بگویم:آ...ر....!
حسرت همیشه مرا خوار می کند...

"هوالمحبوب"
دارد دور می شود!درست در همین چند روز ٬ یک دنیا دور شده.از تو ٬ از
خودش و از دنیای پر افتخار بی همه چیز!
...و پاییز همچنان سرد است و تو هنوز داری خودت را عادت می دهی
که دوستش داشته باشی!
*****
ـ ببخشید آقا!این اتوبوس کجا می رود؟!
ـ به جهنم که دوستم ندارد!اصلا"حق دارد.دوست داشتن دلیل می خواهد٬
نمی خواهد؟
صندلی آخر اتوبوس جای خوبی است برای گریه کردن٬هیچ کس٬هیچ وقت
پشت سرش را نگاه نمی کند و تو می توانی راحت زار بزنی!
لعنت به این اتوبوس ٬لعنت به این اتوبوس که دارد تو را به آخر خط می برد
به آخر خط خودت...پنجره را باز می کنی و تمام غزل هایت را می سپاری
به دست باد مرموز پاییز ! و او خودش را به خواب می زند که مبادا
چشم هایش را ببینی که دارند دروغ می گویند...هر چند در خواب هم رویای
سیب را مزه می کند تا آدم شود!
عجب حکایت تلخی است این قصه ی بی راوی...که سیب را بهانه می کند
برای هر چه عاشق شدن و گاهی نرسیدن!
****
تو انتخاب می شوی و او سکوت می کند!اینجا آخر خط است!
به جهنم رسیده ای...پیاده می شوی و آتش می گیری...
شاید ققنوس دیگری زاده شد!
و تو هنوز داری خودت را عادت می دهی که پاییز را دوست...

" هو المحبوب "
سلام دوستان عزیز.
پست قبل را حذف کردم چون یک دوست را رنجانده بودم....
همین جا از او معذرت می خواهم ...
خیلی زود با یک پست جدید خواهم آمد.
شاد باشید و در پناه حق...
+ نوشته شده در شنبه 2 دی1385ساعت 10:54  توسط س.بارانی







