" هو المحبوب "
این روزها تمام خورشید خلاصه شده در چشمهایت!
و من نگران روزهای زمستانم...
سلام بر دوستان مهربان و همراهانی که تنهایم نمی گذارند
حتی در تنهایی!
شعر زیر یک تجربه ی جدید برای " بهشت یعنی تو" است و
شاید شبیه پست هایی همیشگی ام نباشد.اما من همیشه
تجربه های تازه را دوست داشته ام.منتظر نظرات ارزشمند شما
دوستان عزیز هستم...
***
نگاه گیج زنی توی واگن مترو
- برو جلو خانم،برو جلو...هی تو!
که رنگ روسریت با خیال من رقصید
نمی شود بنشینی،نمی شود،پا شو...
***
" بچرخ روی زبانم،غزل بشو بانو!
ببر مرا به نگاهت،بهشت تو در تو!"
- برو جلو آقا،برو جلو...هی تو!
...دوباره رقص خیالت و نشئه ی دارو!
***
دو والیوم،دو مسکن،دو بیت بی پروا
" لجن لجن فعلاتن،لجن لجن فعلا..."*
تـــ هوع و تب تند نگاه مردی که
نشسته رو به نگاه وقیح این زنها
***
نگاه گنگ زنی روی ریل راه آهن
و شعر نیمه تمامی که گم شده در تو...
* مصرعی از محمد سعید میرزایی
****
و یک سپید بهشتی از جنس همیشه که گاهی دلم را می سوزاند!
***
دلم عصیان می خواهد
غریب وار آواره ی زمین شدن!
اما...
من نمی توانم سیب بچینم
دستهایت را کم می آورم!
****
برگرد!
فرصتی نمانده
نهال سیب باغچه دارد
اندازه ی من
تو...
خدا می شود!
می رسد به بهشت!
آنوقت یا باید من را انتخاب کنی یا...
حوا هیچگاه اشتباه نکرد
اما نیوتن...
****
دارم می رسم به جهنم !
طعم غریب وسوسه ای تند...
بوی باروت...
عطر خاک...
زمین ، غریب وار آواره ی عصیان ما شده!






