تبليغاتX
بهشت یعنی تو
به دلم افتاده برمی گردی...

" هو المحبوب "

 

سلام  بر دوستان همیشه ام...

 

اول : ضرب المثل "همسایه ها یاری کنید ... " را احتمالاً شنیده اید!

 

من در این چند ماه مصداق این ضرب المثل هستم! به دلیل

 

گرفتاری های درسی کمتر فرصت پرداختن به شعر و وبلاگ خاک

 

گرفته ام را دارم. بنابر این بر طبق همان ضرب المثل از دوستانم

 

صمیمانه می خواهم با نظرات ارزشمندشان شعر مرا نقد کنند و

 

" همسایه ها یاری کنید تا من وبلاگ داری کنم! "  را به حقم تمام

 

کنند چراکه فرصت بررسی های چندین باره به شعرم را نداشته ام.

 

بعد از ماه بهمن جبران می کنم و بیشتر می آیم.

 

دوم : در دوره ی گذار جوامع دچار آشفتگی ها و نابسامانی های

 

زیادی هستند؛شبیه آنچه در جامعه ی خودمان اتفاق می افتد.

 

منظورم طرح نظریات جامعه شناسی نیست بلکه می خواهم این

 

موضوع را به شعر نیز نسبت دهم.ما معمولا" شاعران را به زبان

 

شعریشان می شناسیم و این در صورتی ست که این زبا ن

 

و فضای شعری تثبیت شده باشد و به قولی از دوره ی گذار خارج.

 

آنچه من در دو پست قبل با یک چهار پاره ی نیمه کاره شروع کردم

 

شاید ورود به همین دوره ی گذار است و این چهار پاره ی جدید هم

 

احتمالاً دارای همان آشفتگی های دوره ی گذار.که امیدوارم با

 

نقدهای دوستان بتوانم آرامش کنم!

 

سوم : التماس دعا...

 

و یک چهار پاره ی داغ!

 

 

تصویرهای مبهم و پوشالی ، رقاّصکانِ خیال من...

 

روی ضمیر خودآگاهم ، خون مرده های نگاه زن...

 

یک روسریِ کمی ابری،یک آسمانِ پر از تردید

 

باران بی دریغِ زمستانی،یک جفت کفشِ پر از رفتن

 

                             ***

 

چتری بدون پناهی گرم ! قلبی همیشه پر از خنجر

 

دردی به وسعت دریاها ، چشمی...و مثل همیشه تر

 

آوار وسوسه هایی تند ، طعم دروغ میوه ی ممنوعه

 

رگبار بی امان و ... خدایا...نه ! سر گیجه...کوچه و زنگ در

 

                       ***

 

بارانیِ ضخیم  و بلندش را،دکمه به دکمه...دلش لرزید!

 

شیطان دوبار نگاهش کرد،اینجای قصه خدا ترسید!

 

کم کم تمام آینه ها مردند،چشمان زن دوباره هراسان شد

 

دستان لاغرِ ایمان...سرد!شیطان میان آینه ها رقصید!

 

                               ***

 

...یک جیغ ممتد و سرگردان!یک ناله ی غریب و ... سکوتی سرد

 

خون واژه های کلامی تلخ ، پاشیده روی نگاه مرد !

 

تصویرهای مبهم و تکراری...شعری بدون خیالی سبز

 

یک روسری خیس و پکی سیگار...چشمان بسته به روی درد


+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 12:21  توسط س.بارانی  |