" هو المحبوب "
وقتی که گم می شدم فکر نمی کردم پیدا نشوم!!!
چشمهایت پر از بن بست است!
سلام و ...
نبودنهایم را بگذارید به حساب شعر!که چند وقتی است
غریبی می کند!
و یک سپید...
سر گیجه های گنگ
سر گیجه های ممتد و طولانی!
رقص سماع و
بی خیالی!
چرخ...چرخ...چرخ
الا یا ایها الساقی...
دور خودم
دور تو
و دور نیامدنت!
خسته ام از این تسلسل تکراری
...بی خیال حرف آدمها
بیا کمی قدم بزنیم!

" هو المحبوب "
برف که می بارد ، دل تنگ می شوم برای دستهایی که...
و سردم می شود!
شاید برای همین زمستان را نفرین کرده اند!
اما من برف را دوست می دارم ... و هر چه که یاد تو را می آورد!
حتی اگر زمین بخورم!!
کاش تو هم کمی باران را دوست داشتی...
و دوشنبه های نیامده را!
بگذریم...






