" هو المحبوب "
روی ماه در این شبهای گر گرفته، انگار غبار نشسته...
دیگر گمانم نامه ام به ماه هم نمی رسد!(۱)
برایت نگرانم و برای ماه!
سلام...از لبخند چه خبر؟ و از دل خوش؟!اگر سراغ دارید
شما را به خدا خبرم کنید!کمی هم حوصله لطفاْ! که این
کلمات را بی خیال نشوم،مثل خیلی چیزهای این روزها
که از بی حوصله گی بی خیالشان شده ام ! مثل زندگی...
دارم می ترکم از این همه حرف نگفته اما...باز هم بی خیال!
فقط چند کلامی به...
به سید مهدی موسوی (که با پست آخرش خیلی گریه کردم):
هر جا که هستی، امیدوارم همین رنگی باشی! همین رنگی که
"با این کلیدهای لعنتی کامپیوتر و رایانه و یارانه و هیچ کوفت و
زهرمار دیگری نمی شود گفت..."(۲)
راستی برمی گردی به بی حوصله گی این شهر داغ؟!...
به دانشکده ی علوم ارتباطات دانشگاه علامه:
چهار سال،چهار طبقه را بالا و پایین رفتم تا به قول مادربزرگم
برای خودم کسی شوم و برای جامعه هم آدم مفیدی باشم!
...اما این روزها هرچه فکر می کنم درست یادم نمی آید کیستم؟!
و جامعه هم انگار خیلی نمی داند کارشناس ارتباطات می خواهد
چه کار؟!
نمی دانم ! شاید دلم تنگ شود! برای حیاط شلوغی که باهم روی
نیمکتهای سبزش می نشستیم و چای می نوشیدیم،
برای کتابخانه ای که کتابهایش سرفه می کنند بس که پیر
شده اند بیچاره ها و برای کلاسهای پر از تکرار که بهترین
جای دنیا بود برای شاعرانگی ام...و برای حقوق مطبوعات!
نه! برای حقوق مطبوعات دلم تنگ نمی شود دلم می سوزد!
و برای همه ی کسانی که دوستشان داشتم و برای آرزوهایی
که در این چهار سال خداحافظی کردند و برای...
انگار دلم تنگ شده!
به نادر ابراهیمی:
عاشقانه ای که آرام سروده بودی، آرام نمی گیرد!
این عاشقانه ها دارند از زندگی حرف می زنند !وقتی تو
نیستی چه باید گفت؟و چگونه روزگار نمی فهمد دارد بدون
کلمات تو شب و روزش را تکرار می کند؟
"لابد می خواهی بگویی که حضور همیشه ی مرگ نگذاشته
است تا میان شب و روز فرق بگذاریم؟"...
"باشد! این هم بهانه ی دیگری برای نیامدن صبح از روزنه ی
چشمهای تو به خانه ی من"(۳)
باید اشکهایم را پاک کنم و برای چندمین بار به "بار دیگر شهری
که دوست می دارم" برگردم!و یادم باشد برای گیله مرد نامه ای
بنویسم و بگویم که دیگر منتظر یک عاشقانه ی خیلی خیلی آرام
نباشد!
به خودم:
گاهی این که بتوان دوست داشت،این که بشود یک ترانه ی قدیمی
غم انگیز را زیر باران بی دریغ پاییز بلند بلند خواند و گریه کرد و
این که با یک "اس ام اس" خنديد!يعنی که خوشبختی!
و گاهی همین که نفس کشید...
این روزها همین که نفس می کشم ، یعنی خوشبختم!
(باید بگویم متاسفانه یا خوشبختانه عاشقانه تک تک این لحظه های
مزخرف احمقانه را دوست دارم!)
به تو:
همیشه ، وقتی کسی، جایی دیر می رسد، یعنی که باخته!
من زود رسیدم...کال بودی...نچیدم ، مبادا حرام شوی!باختم...
(راستی یکی به من بگوید چرا هیچ وقت به موقع نمی رسم؟!)
و به خدا:
سلام خدا جان!مطمئنم می دونی داری چیکار می کنی! ولی
تو رو به جون هرچه دل تنگه به منم بگو...گیج چرخوندنتم!
هوای حوا رو این بار داشته باش...
و یک سپید کوتاه به دوستانم
گناه
تجربه ی خوبی ست
برای آدم شدن
وقتی زمین
جهنم بی پایان است...
بگیر !
این سیب تلخ هم برای تو!
شاید این بار
به جای بهتری تبعید شویم!(۴)
(۱)"به ماه نامه نوشتم مراقبت باشد" مصرعی از سید مهدی موسوی
(۲) قسمتی از پست آخر وبلاگ غزل پست مدرن
(۳) شعری از شاملو
(۴)خوش به حال آدم و حوا که از طعم سیب لذت بردند وبعد تبعید شدند!







