تبليغاتX
بهشت یعنی تو
به دلم افتاده برمی گردی...

" هو المحبوب "

 

نیلوفرهای آبی

هرگز به دیدار مردگان نمی روند

گلایل اما...

بی خیال!

"گلها همه آفتابگردانند"*

*کتابی از دکتر امین پور

 

سلام و ...

نبودنهایم را می گذارم به پای روزگار! خاموش است...

فقط از...

 

از عدالت (وقتی ع د ا ل ت به هم می چسبند!)

" ... همسر « از کی یل» با چرخ دستی اش که پر از قلمه های مو

بود جلو آمد . خطاب به جمع گفت: ما همیشه برای همه خیر آرزو

می کنیم. ولی حتی موقعی که آن چلاقی که روی تپه های ما

لنگ لنگان راه می رود معلول جنگی بی نوایی است، حالا خوب یا بد،

باز هم باید هر روز از عدالت پیروی کنیم و مزرعه هامان را بکاریم."*

*( بخشی از کتاب ویکنت دو نیم شده نوشته ایتالو کالوینو)

 

خیلی حرفها هست که نمی شود بلند بلند گفت!

باید گوشت را بیاوری نزدیکتر تا زمزمه کنم که... عدالت هم کلمه ی

قشنگی است اما فقط یک کلمه است. (ع د ا ل ت) مثل زیبایی یا

عرف یا هر کوفت دیگری که عینیت ندارد!

و من معنی خیلی از این کلمات را نمی فهمم .فقط گاهی فکر

می کنم اگر یک روز صبح با این قصد از خانه بیرون بیایم که در

خیابانها راه بروم بدون اینکه موزیک در گوشم فریاد بزند و به چیزهای

دیگر فکر کنم و صدای آدمها را بشنوم و راه بروم و راه برم و ببینم

و ببینم ...

حتما تا شب دوام نخواهم آورد!

ما آدمها چقدر عجیبیم و عدالت چقدر گنگ و بی مفهوم...

پی نوشت: طرح تحول اقتصادی را بررسی کردم! شاعرانه است!!!

 

از ناظم حکمت ( وقتی با امید، زندگی می نگارد)

زیباترین دریا

دریایی است که هنوز به آن نرفته اند

زیباترین کودک

بزرگ نشده هنوز

زیباترین روزهایمان را زندگی نکرده ایم

و زیباترین حرف را هنوز برای تو نگفته ام...

 

و من هنوز منتظر همان حرفم!

 

از روزمره گی(وقتی میان روزنامه ها گم می شوم)

این روزها آنقدر از دنیا با خبرم که دارم بالا می آورم!!! می دانم

می دانم علوم ارتباطات ... علوم ارتباطات یعنی همین!

یعنی که کار اصلی ات با خبر بودن از این دنیای مزخرف باشد!

روزنامه ها

روزنامه ها

روزنامه ها...

شبها اما

فقط ستاره هست

        و صدای تو

              وقتی می گویی "دوستت دارم"

پی نوشت: دارم یاد می گیرم از همه ی این روزمره گی ها لذت ببرم! فیلم راز را ببینید!!!

 

از دوستانم (وقتی دلتنگ می شوم)

دلم به اندازه ی تمام سر کلاس نرفتنهایم گرفته(هم کلاسی هایم

می دانند! یعنی خیلییییییییییییییی!) و برای گوشه سمت چپ کلاس

که بهترین جای دنیا برای شاعرانگی ام بود!!!و برای دوستانم که

می دانم حالا هر کدام راه خود را دارند می روند. در پناه حق...

پی نوشت: البته هرگز دوست ندارم به عقب برگردم!

 

از عشق(وقتی نمی تواند خودش را اثبات کند!)

...حرفی

           حرفی

                  ندارم!

 

از تو (وقتی روز تولدت را فراموش می کنم)

می دانی؟!

تقصیر این تابستان لعنتی است که گرمای کلافه کننده اش برایم

حواس نمی گذارد!

نه نه! تقصیر این همه کار است که ریخته سرم و نمی فهمم چطور

روزها را شب می کنم!

البته تقصیر این موبایل هم هست که اشتباه تنظیمش کردم  و دو روز

بعد خبرم کرد!

تقصیر این آقای (ر) هم هست که آنقدر روی اعصابم پیاده روی

می کند که اسم خودم را هم فراموش کرده ام.

تقصیر...

خب راستش... من فراموش کردم! همین! ببخش.

حالا اخم هایت را باز کن و دستهایت را به من بده. نگاه کن!

برایت ماه آورده ام و هرگز فراموش نکن راز همان راز است!!!

 

و...از خدا ( وقتی "شبهای روشن" می آید)

خواندم...

"یا حبیب من لا حبیب له، یا طبیب من لا طبیب له ، یا مجیب

من لا مجیب له ، یا شفیق من لا شفیق له ،  یا رفیق من لا رفیق له...

ای دوست آنکه نیست برای  او دوستی ، ای طبیب آنکه نیست

برای او طبیبی، ای پاسخگوی آنکه پاسخگو ندارد ، ای مهربان

آنکه نیست برایش مهربانی ، ای رفیق آنکه نیست برایش رفیقی..."

باید کمی گریه کنم! شاید جمله ی بعدی یادم بیاید!

 

و از پاییز (وقتی یک نفر می گوید: باغ بی برگی ز یبا نیست!)

 

باد مرموز

اندوه برگها

خاکستر کلمات شاعرانه

خیابانی که حواسش پرت خش خش است

و آدمهایی که زودتر از اتفاق

چتر باز کرده اند

مباد خیس شوند...

می بینی؟!

پاییز همچنان غم انگیز است

تنها باران کمی آرامم می کند...

 

 

برایم دعا کنید و برای باران

 

 

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 23:8  توسط س.بارانی  |