" هو المحبوب "
" اینک انتظار، فرسایش زندگی ست. باران فرو خواهد ریخت و تو
هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی. زمین ها گل
خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید..."
*(بار دیگر شهری که دوست می داشتم "نادر ابراهیمی")
این روزها احساس می کنم قدری غریبه ام! احساس می کنم
پیر شده ام!
هی دارم چرخ می خورم ، هی چرخ می خورم... خدا جان!ببین!!!
دلی اگر هست ابری ست، که روزگار ، روزگار غمگینی ست...
بی خیال!
۱- " آدم حتی وقتی روی نیمکت متهمان نشسته ، همیشه برایش
جالب است که بشنود درباره اش حرف می زنند!" * (بیگانه" آلبر کامو")
- حرف بزنید آقا! حرف بزنید...گریه برای چیست؟!* (بار دیگر شهری که
دوست می داشتم)
۲- دنیا کور است و کر! غزه در آتش سوخت... می سوزد!
کودکی روی خرابه های خانه ای دنبال دستهای مادرش می گردد!
گم شده انگار... عروسکش هم که دست ندارد... کم می آورم!
۳- پیاده روی چیز خوبی ست و بستنی قیفی میوه ای و باران و
اتوبوس و ترافیک و آسمان و بی خوابی و خیابان ولی عصر و
فال خیس و ... تنهایی! خسته ام... خسته!
۴- شک کرده ام! به آن چیزی که روزی جایی کسی گم کرده و حالا
هیچ جا نیست! شک کرده ام که کی ؟کجا؟ اصلا بوده؟!
۵ - ... یک سپید
ابر...ابر...ابر...
پنجره بغض کرده
کفشهایم جفت نمی شود!
دل دل می کنم...
باید ایوان را آبپاشی کنم
جای این گلدانها را باید عوض کنم
باید بخندم
و دل خوش کنم
به دستهایی که تا نیمه بالا آمده اند
باید مطمئن باشم
که ایمان می آوری
من...
این دستها را می شناسم
و این سیب را...
گول خواهی خورد!
۶- برایم دعا کنید و برای باران...






