" هو المحبوب "
چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی
آزاد است؟ (از کتاب جاناتان مرغ دریایی)
سلام و سال نو مبارک که رسم اینچنین است...
برای روزهای آخر ۸۷ فقط چند دلتنگی مانده و خوشحالی
و بی قراری...که همیشه هست!
دلتنگم برای:
* کودکی هایم که تو را داشت
* مادربزرگم که سال گذشته همین روزها رفت و حالا نیست
* سفر که دور باشد و دور باشم از همه چیز
* حرف زدن زیاد با کسی که بگویم و گوش دهد و گریه کنم و آرامم
نکند و بگویم و گوش دهد و دلداریم ندهد و فقط گوش کند!
* خواب طولانی که همه چیز را از یادم ببرد!
* و خدا و دستهایش که بی پناهی ام را حس می کنم این روزها...
و خوشحالم برای:
* تمام شدن پروژه ی مزخرفی که داشت تمامم می کرد
* تمام شدن سال ۱۳۸۷
* خاتمی که نیامده رفت!
* ... او که تو را دارد!
* و برای خودم که هستم !!! هر چد بی قرار...
و این حرف آخر امسال:
گم شده ام
مثل بادبادکی
که کودکی هایم را برد
باد می وزد و خاطراتم بادبادک می شود
و یادم می رود کجا باید بروم!
امان از این روزگار و
این خیابان ها
که نامشان خاطرم را می آزارد...
و فراموشی
که صورت مادربزرگم را
به یادم نمی آورد
و دلی که بهار را می فهمد
و باز گریه می کند
... امان از دل
امان از بهار
و چشمهایت...
سال دارد تحویل روزهای دیگر بی تو می شود!
و من خوشحالم که هستم و می خندم به همه چیزهای خوب...
در پناه او...







