" هوالمحبوب "
نمي شود فراموش كرد . هميشه وقتي مطمئني كه آتش خاموش
شده است، بادي مي وزد و دانه هاي زير خاكستر را شعله ور مي كند.
آنوقت تو ديگر نمي تواني به آتش دست بزني، همانطور كه نمي تواني
نسبت به گرمايش بي تفاوت باشي...مي سوزي!
و...بادي كه بر خاطرات او وزيد تو بودي! همه چيز دوباره روشن شد و
او نو را كه در خيابان ولي عصر انتظارش را مي كشيدي از ياد برد.
نه اينكه فراموش كرده باشد، نه! آدم هيچگاه فراموش نمي كند!
فقط گاهي كسي آتشي را فوت مي كند ، بي كه بداند...
مي سوزد و مي سوزاند!
***
عطر برگهاي سوزني كاج وقتي باران مي آيد، صداي رد شدن ماشينها
از وسط آبهاي خيابان وقتي باران مي آيد، صداي بوق ماشينها براي
سوار كردن تو وقتي باران ميآيد و كسي كه در گوشت مي خواند :
"باران كه مي بارد تو مي آيي..." وقتي باران مي آيد، تو را مي برد زير
همان خاكستر كه ذراتش با همين حرفها گر مي گيرند و تو گرم مي شوي
و مي سوزي!
***
حالا بايد سوار اتوبوس بشوي! اتوبوسها موجودات وفاداري هستند،
تند تند مي آيند و آهسته مي روند. نه ! نترس...دير به مقصد نمي رسي.
حتي اگر همه ي مسير را در ترافيك باشي باز از او زودتر مي رسي.
او دارد با خاطراتش مي آيد. پس حتما ديرتر از اتوبوس مي رسد!
دلواپسي كه يادش مانده يا نه؟!حرفهايت را يادش مانده يا نه؟!
و چه مي گويد؟!...
مي رسي... مي رسد! داغ نيست ولي تو تب داري. هذيان مي گويد:
ببين! آتش را كه فوت كردي يعني همان خاكستر را! خاكستر را كه فوت
كردي يادم آمد سوخته ام! نه اين كه فراموش كرده باشم. نه! آدم هيچگاه
فراموش نمي كند، فقط گاهي كسي آتش را فوت مي كند و ...
در پياده رو آدمها به هم مي خورند، مثل حال تو وقتي آتش را فوت مي كردي!
نمي شنيدي...فقط مي سوختي
"اين قصه ادامه ندارد"







