تبليغاتX
بهشت یعنی تو
به دلم افتاده برمی گردی...

" هوالمحبوب "

 

 

تن...ها

" ... اول كاري كه بعد پياده شدن تو ايستگاه پكن كردم اين بود كه

رفتم باجه تلفن عمومي. دلم مي خواست به يكي تلفن كنم.

چمدونامو گذاشتم بيرون باجه، طوري كه بتونم از تو باجه مراقب شون

باشم، ولي به محض اين كه رفتم تو، ديدم نمي تونم كسي رو پيدا كنم

كه بهش تلفن كرد!" (ناتور دشت؛ جي.دي.سلينجر)

 

از زندگي

زندگي، طعم چاي مانده مي دهد اين روزها...

يك نفر دورِ دورِ دور، دارد از نيامدنت ملودي باران مي سازد!   

.......................................................................................

......................................................دارم به صداي باران فكر

مي كنم و يادم نمي آيد صداي نيامدنت چگونه بود!

بهتي كال ، گلوي مادرانه ي زمانه ام را فشرده است و اين سيب تلخ ،

 بهاي اختيار پدرم...يا شايد بهانه ي اين بودن بي سبب است!

...دروغ حرف تازه اي نيست؛ قرنهاست اختيار مرا و پدرانم را به بازي

گرفته است. اما...در اين ميانه گنجي پنهان است در قلبهاي كسانم

كه در مقابل، مرگ را به بازي گرفته اند...

و اين، اسمش زندگي ست...

چاي كه دم بكشد،گمانم زندگي هم سر عقل آمده! عصرانه،عشق

با طعم آرزو هايي كه فردا را به حقيقتي آنسوتر از باورهاي روزگار ما

بدل مي كند.

 

اين روزهاي داغ...

گاهي وقتها دلم مي خواهد با كسي كه سردردهاي ميگرني دارد

و وقتي به سراغش مي آيد همه چيز را فراموش مي كند،

همدردي كنم! يا با آن مردي كه 4 روز بعد از مرگ همسرش خودكشي

مي كند، يا با زني كه توي راهرو هاي دادگاه خانواده بالا و پايين

مي رود، يا آنكه عزيزي از دست داده، يا كسي كه سالهاست در

انتظار آمدن مرد ديگري ست! با كفشهاي كهنه پدر كه هنوز راه

مي رود! با صندلي خالي ، با باران، خيابان، اتوبوس هاي خسته...

آدمها، عشقها و... مرگ! گاهي دلم مي خواهد با مرگ همدردي كنم...

 

براي مهدي و ساراي نازنين

پاهاي كودكانه، تند تند سالها را دويده اند و حالا رسيده اند به اينجا!

مرد شده اي و بار سفر بسته به تجربه ي دنياي ديگري...

مي دانم! تو جنگيدن را بلدي و عشق ورزيدن را... گمانم مثل پدرت.

ساراي قصه!

از حالا با تو چشم به راه مردي مي شويم كه مي دانم پر از حرف

بر مي گردد...حرفي براي گفتن در اين تاريكي! هر چند دلتنگش

مي شويم اما لبخند را فراموش نمي كنيم.

نگاه منتظرمان بدرقه ي راهت... سفر بخير ، همكلاسي...

 

و براي تو كه مي دانم غمگيني

"در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا

مي خورد و مي تراشد. اين دردها را نمي شود به كسي اظهار كرد ،

چون عموماً عادت دارند كه اين دردهاي باورنكردني را جزو اتفاقات و

پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر كسي بگويد يا بنويسد،

مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي كنند آن را با

لبخند شكاك و تمسخر آميز تلقي بكنند؛ زيرا بشر هنوز چاره اي برايش پيدا

نكرده..." (بوف كور؛ صادق هدايت)

 

از شعر نپرسيد كه اصلاً حالش خوب نيست!!!

در پناه خدا و باران که غریب تر از همیشه است...

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 12:25  توسط س.بارانی  |