تبليغاتX
بهشت یعنی تو
به دلم افتاده برمی گردی...

" هوالمحبوب "

 

 

بگو بروند...بگو اینقدر سر به سر من نگذارند!

این دکترها هیچ چیز نمی فهمند! برای درمان دوری ات قرص تب بر تجویز

می کنند و نمی دانند درست در گیر و دار همین هذیانهاست

که تو می آیی...

اصلا اگر راست می گویند و دکترهای خوبی هستند چرا حال پدر فاطمه

را خوب نکردند که آنقدر سرطان گرفت و آنقدر فاطمه گریه کرد تا مرد!

می بینی؟!

این دکترها هیچ وقت کارشان را بلد نیستند! حالا هم جمع شده اند بالای

سرم و هی حواسم را پرت می کنند توی مسکن و آرام بخش و این سرم

قندی لعنتی!

به خدا می خواهم حواسم را جمع کنم اما پیشانی ام می سوزد و من

باز یاد همان فالگیر پیر می افتم که سالها پیش وقتی به پیشانی ام نگاه

کرد پریشان گفت: می آید... می رود!

...حالا تو داری آب می شوی میان خطوط داغ پیشانی ام و من تنها گاهی

می توانم از لای پلکهای سنگینم مادرم را ببینم که با آن دستمال سپید

تو را از آینده ام پاک می کند و من حتی نمی توانم برای

بدرقه ات اشک بریزم!

....رهایم کنید! شما را به جان این باران نیامده  راحتم بگذارید !

حال من خوب است...این سرم قندی زندگی مرا شیرین نمی کند!

باور کنید من سالهاست قهوه ام را بی شیر و شکر ...لاجرعه سر

می کشم! و به این صندلی خالی روبرویم و این فنجان تنها عادت

کرده ام! بگذارید بروم پی رویاهایم.

حال من خوب است...بروید و در را پشت سرتان ببندید...

اینجا هوا سرد است و روزهای بارانی در پیش...

حال من خوب است...


+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 10:31  توسط س.بارانی  | 

" هوالمحبوب "

 

 

نه! این واقعیت ندارد...

حال من کاملا خوب است...

فقط شما را نمی شناسم...من نام کسان نزدیکم را هم فراموش کرده ام!

اصلا شما مگر دهانتان بوی همین سیگارهای خسته را می دهد که

بشناسمتان؟

یا مگر هر روز گم می شوید در این خیابان های شلوغ و هی فلسفه

می خوانید؟

قسم می خورید هر روز مگر؟ که کسی را دوست داشته اید و حالا او

عاشق یک آدم دیگر است؟

مگر بی دلیل گریه می کنید یا مثلا دستهایتان را می زنید زیر چانه و

هی به یک نقطه خیره می شوید که یعنی مثلا دارید فکر می کنید در

حالیکه هیچ فکری نمی کنید؟

یا چای دهانتان را می سوزاند؟....

راستی! برای شما چه کسی چای می ریزد؟

وقتی خسته اید خمیازه نمی کشید مگر؟

یا وقتی عاشق می شوید آه...

حال من کاملا خوب است...

فقط از میان شما کسی را نمی شناسم که این خیابان خسته را

از بن بست نجات دهد.

من فقط این خیابان  را می شناسم و همین عابری که دهانش بوی

سیگارهای شما را نمی دهد و هی گم می شود و فلسفه می خواند

و هی بی دلیل گریه می کند و...چای داغ!

من فقط همین دو تا چشم بی خواب را می شناسم...

فقط همین!

حال من کاملا خوب است...

 

 

 


+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 17:48  توسط س.بارانی  | 

" هو المحبوب"

 

 

دنيا با من راه نمي آيد و اين پياده روي به هيچ دردي نمي خورد

وقتي قرار است دنيا بر مدار مدارا نچرخد!

اصلا مي خواهم امشب با خدا معامله كنم...فكر تو در مقابل يك

فنجان قهوه ی تلخ!

...و فقط خدا مي داند كه اين معامله به نفع هيچ كداممان نيست!

اين معامله چوب حراج است به تمام دارايي ام!

خب...

شايد به تجديد نظر در بندهايش فكر كنم! مثلا: چشمهايت

در مقابل يك فنجان قهوه ي تلخ... يا دست هايت...يا شانه اي

كه هيچوقت سرپناه م‍ژه هاي باران زده ام نبوده...يا خنده هايت...

خنده هايت را نه!معامله نمي كنم.فكر تو يعنی خنده هايت و به

قول شاعر: "هوا را از من بگير، خنده هايت را نه"!

باشد بااااااااشد!بي تابي نكن! اين معامله تا پايان اين سطرها پا

مي گيرد...از من! من اصلا پا مي خواهم چكار؟

وقتي دنيا با من راه نمي آيد...وقتي زمين برعكس مي چرخد و

من هر چه راه بروم روز نمي شود و هي شب تر مي شود و

هي سياه تر...

پس پا مي گيرد...صبور باش! تا تو سيگاري آتش كني و دودش

را فوت كني توي صورتم معامله پا گرفته است و

من بي بال...بي خيال...بي تو دارم قهوه ي تلخ مي خورم!

پس به حرمت همين قلم كه بارها برايت نوشته:

"دوستت دارد" كمي تحمل كن تا بتوانم آخرين انتظارهايم را

ضبط كنم روي نوار كاست حميراي پدرم كه سالهاست خاك

مي خورد...بگذار روزگار بداند تاريخ تكرار مي شود

اما نه با يك پايان هميشگي!

پدرم به مادرم رسيده، من به تو...نرسيده، كال...مي گندم!

مي بيني؟

اين تكرار ماجرايي ست كه از نوار كاست حميرا شروع مي شود

و دو تا پايان بي ربط دارد!!

اصلا عقب تر برويم...آدم سيب دوست داشت...من سيب

دوست ندارم!اما هر دو تبعيد شديم...آدم از بهشت

من از چشمهايت...اينهم يك شروع متفاوت و يك پايان مشترك...

مي داني عزيزم؟!

تاريخ ، تنها تكرار رنج هاي آدمهاست با رنگهاي گوناگون و فريبنده...

خب ديگر...

رفتن، رفتن است...باید یروم!

با رنجي به رنگ صورتي و طعم آرزوهاي گس كودكانه پاي

اين معامله را امضا مي كنم:

"فكر تو در مقابل يك فنجان چاي داغ!"  با قهوه خوابم

نمي برد...

و صبح حتم دارم تنها چيزي كه از اين معامله مانده، فنجاني

خالي كنار تخت من است و من هيچ چيز را به خاطر نمي آورم

جز خيالي دووووووور كه پاي پيدا كردنش را ندارم...

به همین سادگی... فراموش مي شويم!

 

امضا

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 20:53  توسط س.بارانی  |