تبليغاتX
بهشت یعنی تو
به دلم افتاده برمی گردی...

«هو المحبوب»

 

دیروز با تو بودم ،دیروز ناگهان رفت

در یک کلام کوتاه، «قیصر» به آسمان رفت 

 

 

 

سلامی پر از دردی عمیق و اشکی ناگهان...

سال ۸۴ بود که در دفترِ شعر جوان پذیرفته شدم.

جلسه ی اول حضورم،غزلی خواندم که با کلمه ی«برقص»شروع

می شد.تا شروع به خواندن کردم یک نفر خندید!شاید خنده دار بود.

ناراحت شدم.وقتی شعرم تمام شد٬قیصر امین پور گفت:« خوب بود٬

مخصوصاً شروع کار بسیار زیبا بود.»شاید واقعاً اینطور نبود٬اما استاد

احساس مرا شنید و نگذاشت من ناراحت از جلسه بروم.

و حالا امروز...

«قیصر رفت به دادمان برسید» ٬ «قیصر هم رفت٬ تسلیت» ٬ «صبحانه

اشک... تسلیت»و...از صبح این پیام های کوتاه چقدر بلند گریه

 می کنند...

 و چقدر غریبانه دست به دست می چرخند و ما را در بهت از

دست دادنِ او جا می گذارند.

حالا فقط ما مانده ایم و گلهایی که آفتاب گردانند٬ آیینه هایی که

 ناگهان سرد شده اند و دستور زبانی که مشق عشق می کند...

 و من تنها می توانم هزاران بار ایستگاه را بخوانم و تلقین کنم که

«این روزها که می گذرد٬ شادم» ... هر چند که بغضی غریب دارد

 گلویم را پاره می کند...

قیصرِ بزرگ دنیای کوچک ما را رها کرد و رفت..

به همه ی دوست دارانِ او تسلیت می گویم و غریبانه با او خدا...

 

تا آمدم با تو خدا حافظی کنم

                       بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست


+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 13:20  توسط سیمین کشاورز  |