تبليغاتX
بهشت یعنی تو
به دلم افتاده برمی گردی...

" هوالمحبوب "

این روزها حال و روز خوبی ندارم.رفتن قیصر امین پور...پر کشیدن

یکی از همکلاسی های دانشگاه...تحصن های گاه و بیگاه و فریاد

و تنش های دانشکده و ...این حس تنهایی خوب لعنتی!!!


دو تا کار کوتاه :

 

اول:

 صفر نهصد و ...

- ببخشید شما؟!

 به همین سادگی 

 فراموش می شوم!

 

دوم:

 یک نفر دارد خودش را بالا می آورد

 مثل آسمان که ماه را

 مثل ابر که باران را

و مثل من که یاد تو را...از پنجره ی خاطره هایم!

بیچاره عابری

که از پیاده روی کوچه ی ما می گذرد!


***

 

 

و یک دل نوشته تقدیم به زینب عزیزم:

 


چشمانت را ببند آیدین*! بگذار آرامش پشت پلک هایت بنشیند .

بگذار فرصتی بیابم تا خوب نگاهت کنم.می دانم دیگر هرگز

مجالی برای خیره شدن به چهره ی مهربانت نخواهم داشت.

تو خواهی رفت و من می دانم این آخرین دیدار ما در این

تاریکی است و آخرین بوسه و آخرین آغوش و...و بعد هر آنچه

هست حسرت است و آه!

تو سهم من نیستی آیدین.تو سهم همان دخترکی هستی که از

پشت بام افتاد و تا آخر عمر لنگ می زد.سهم همان که برایت

می میرد.سهم دستهای او هستی آیدین و من " از آن که دو

انگشت بر او باشد ، انگشت بر می دارم"(1)هر چند که بمیرم.

حتی اگر تو باشی.آیدین یادت هست؟کودکی های آبی و قرمز و

سبز را که در راه های پیراهن تو وگلهای دامن من گم شد؟

یادت هست دویدن های بی خیالمان را روی تپه های آن روستا؟

آتش درست کردن و خنده و دستهای آشنا با هم ؟ و یادگاهایی

که حالا در آن ده روی نرده های پل سه رنگ روی رودخانه تنها

مانده؟آنجا که نوشتی دوستت دارم ؟ و هرگز تنهایت نمی گذارم؟

یادت هست نجواهای شیطنت بارمان را زیر کرسی داغ؟شرط

می بستیم که اگر امروز دوشنبه باشد و من درست گفته باشم

تو برایم پروانه بگیری و اگر دوشنبه نباشد و من باختم، یک بوسه

سهم تو باشد؟

...و همیشه دوشنبه بود.کاش هیچ وقت دوشنبه متولد نمی شد!

چشمهایت را ببند آیدین!نگذار صداقت کودکی ات را از یاد ببرم.من

دروغ را دوست ندارم آیدین.می دانم مثل همیشه خواهی گفت:

دروغ نبوده این ما هستیم که بزرگ می شویم و تغییر می کنیم.

و من فکر می کنم کاش هیچوقت بزرگ نمی شدیم .کاش در

کودکی غرق می شدیم. کاش در طـعم بستنی قیفی جا

می ماندیم ! کاش در خرابه های همان ده که روزی هزار بار از

رویکنجکاوی همه جایش را می گشتیم مانده بودیم.کاش هنوز

هم ازخستگی روی دفتر و کتاب خوابمان می برد . کاش هنوز هم

وقتی همه ی خانه غرق تماشای فیلم سینمایی بودند ما دو تا

غیبمان می زد و ساعتها کنار هم می نشستیم و تو دستهایم را

می گرفتی و می گفتی که دوستم داری.کاش هرگز آنقدر

بزرگ نمی شدیم که همدیگر را کوچک ببینیم ...

می بینی آیدین؟ من اکنون در جوانی یک بیوه ی پیرم که

نمی خواهد سر بار کسی باشد.یک بیوه ی باکره!یک زن تنها

که حالا فقط تو را به یاد می آورد و عطر خاک باران خورده را!

می فهمی آیدین؟و تو که حالا دستهایت را بخشیده ای به هرم

تن داغ دخترکی که لنگ می زد و زیبا بود و دوستش داشتی و

دوستت داشت... و من " از کسی که دو انگشت بر او باشد

انگشت برمی دارم" حتی اگر بمیرم!

کاش این دوشنبه ی لعنتی هم بگذرد آیدین!

کاش بر می گشتی...

به دلم افتاده اینبار بر...نمی گردی.

چشمهایت را ببند آیدین.بگذار فقط برای همین یک شب بی که

گریه کنم گونه هایت را ببوسم و برای هیشه از خاطرت بروم.

من نمی خواهم سر بار کسی باشم!فردا همه چیز را فراموش

کرده ای...


                                                       بدرود آیدین عزیز

* آیدین یک واقعیت بود که رفت.

(1) از کتاب " بار دیگر، شهری که دوست می داشتم" نادر ابراهیمی

 


+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 9:1  توسط سیمین کشاورز  |