" هو المحبوب "
اینکه باران را دوست داشته باشی و دلت بخواهد بروی زیر
باران و خیس بشوی،
اینکه گریه کنی زیر باران و کسی نفهمد که صورت تو خیس
گریه است یا باران،
اینکه در یک روز بارانی کسی را ببینی که دوستش داری و
دوستت ندارد! و با او تا میدان ونک بروی و با خودت هی فکر کنی
که چقدر میدان ونک نزدیک است!
اینکه شب با اینکه خیلی خوابت می آید ولی بنشینی و چشمهایت
را ببندی و در سکوت به صدای باران گوش بدهی،
و اینکه بهار را بارانی دوست داشته باشی خوب است...
اما نه بی خیال آفتاب!
* خدا جان ممنون به خاطر بارانی که تازه می کند همه ی خاطرات
بارانی را...







