" هو المحبوب "
قصه كه به اينجا مي رسه قهرمان داستان مي ياد مي افته به پام
و مي گه كه ننويسم تو ازش جدا مي شي و تركش مي كني!
مي گم: " زن كه مي گه مي خوام برم ، ديگه نمي شه نگهش
داشت"
مي گه: "تو ننويس ، من نگهش مي دارم."
دستم رو از توي دستهاي سرد و مضطربش بيرون مي يارم و
مي گم: " پاشو برو حوصله ندارم."
مي گه:"اصلا خودت تا حالا عاشق شدي؟ شدي یا نه؟"
نگاهم رو ازش مي دزدم كه نفهمه راست مي گم يا دروغ.
مي گم: "نه! تو هم ديوونه اي كه فكر مي كني عاشق شدي!
دو روز كه بگذره مي فهمي اينا همش حرفه و تو فقط فكر
مي كردي دچار حالتي شدي كه اسمش عشقه."
يه كم فكر مي كنه و مي گه:" تو قصه ها كه مي شه. مگه
هميشه نمي گن عشقاي واقعي فقط تو قصه ها هستن؟
خب تو هم منو قصه كردي! بنويس ما با هم مي مونيم... د بنويس
لامصب!"فكر كردم داره راست مي گه ولي به روي خودم نياوردم .
مي گم:"ولي من مي خوام واقعيت ها رو بنويس، تو دنياي واقعي
عشق خيلي وقته به معناي واقعيش نيست و معني اش عوض
شده، يعني راستش رو بخواي عوضي شده!همه فكر مي كنن
عاشق هم هستن ولي اين يه دروغه. تازه اگرم راست باشه
زندگي تو اين دنيا عشقشون رو عوضي مي كنه!"
يه كم فكر مي كنه و مي گه:" اگه قرار به رفتنه، پس من مي رم.
اينجوري اون بايد درد دوري بكشه . تازه عزيزترم مي شم!
بعدم اون بايد بياد دنبال من!"
با خودم مي گم: "پست فطرت! حالتو جا مي يارم"
چشماش برقي مي زنه و از جا مي پره و مي گه: "پس من ميرم.
بنويس من تركش مي كنم."
مي گم: " البته باید بدونی اوني كه مي ره هميشه هم تو ياد
آدما نمي مونه. بستگي داره چه جوري بره!"
باز می ره تو فکر و مي گه: "تو فكر مي كني بايد چه جوري برم
كه تو يادش بمونم؟"
موقعیت مناسبی برای ضربه زدن پیدا می کنم و مي گم: "بمير!"
هاج و واج نگام می کنه و ميگه : "اون چی؟ خب من اگه
بميرم اون چي مي شه؟ چی كار مي كنه؟"
مي گم: "مدتي گريه مي كنه و سياه مي پوشه و هي عكست
رو مي بوسه، ولي كم كم آروم مي شه . البته هميشه تو يادت
مي مونه ولي خب اونم بايد زنگي كنه."
غمگين و ماتم زده مي گه: "يعني من خاطره مي شم؟"
دلم براش مي سوزه و مي گم: "آره! چاره ای نیست، حالا چي
كار مي كني؟"
مصمم مي گه: "مي خوام خاطره بشم!"
در سطرهاي بعدي و نه در آخر قصه او را کشتم. هر چند فكر
مي كنم اشتباه كرده است، چون قصه ادامه دارد...*
* " اينها را براي تو ننوشتم، نوشتم تا همه بدانند خاطرات،گوشه ي
چشمهاي بسته هم مي نشينند..."






